Friday, 17 May 2013

خرافات و راه های رهایی از آن


خرافات و راه های رهایی از آن
امروزه در بسیاری از جوامع دنیا باور ها تغییر کرده و مردم از باور های خرافی و باورهای دیرینه رو گردانیده و به تعقل و خرد ورزی روی آورده اند.  بعضی باور های ابتدایی، کور کورانه و دیرینه جایش را به استدلال، برهان، و عقل گرایی داده است که در نهایت به شکل مثبت در جوامع یاد شده تاثیر داشته و آن جوامع را از هر لحاظ در رده های بالاتری رسانده است. درست در خط تقابل کشور هایی هم هستند که جوامع شان غرق در خرافات و باور های کور کورانه و دیرینه هستند. از اینرو کشورهای شان هم عقب مانده و هم دچار مشکل های فراوان هستند. بنا بر این، احساس می شود که جوامع دومی باید برای از بین بردن خرافات و کهنه اندیشی های رایج در بین مردمش کار های اساسی و بنیادی را انجام دهند تا از یک طرف تقلید و کور کورانه عمل کردن و باور داشتن را تضعیف و در نهایت از بین ببرند، و از طرف دیگر جامعه ی خویش را به سوی تعقل و روشن اندیشی سوق دهند.
یکی از همان جوامع رده ی دوم جامعهء افغانستان است که خرافات به شکل بسیار وسیع و گسترده در بین مردم عامه جای دارند و زندگی شان را تحت تاثیر قرار داده است. بیشتر از هر کاری مردم افغانستان نیازمند برون رفت از چهار دیواری هایی به نام خرافه و خرافات می باشند که زندگی فردی و اجتماعی شانرا به نوعی صدمه زده و بعد از این هم صدمه خواهد زد. این خرافه ها و باور های بدون استدلال و اندیشه های بی بنیاد، هرچه که باشد باید فرش وسیع اش را از سر زمین ما بردارد و در عوض آنها تعقل و تفکر جای بگیرد.
در قسمت اول بدانیم خرافات چیست و به کدام باورها خرافه گفته می توانیم.

خرافات چیست؟
لغت نامه ی اکبر دهخدا خرافات را اینگونه تعریف می کند: خرافات سخنان پریشان و نامربوط ، سخنان بیهوده و پریشان که خوش آیند باشند".(1)
"خرافات از جمله اعتقاداتی اند که بر پایه های غلط و غیر واقعی بنا شده اند".(2)
خرافه عقاید نامعقول است که اتفاقات آینده به وسیله روابط خاصی متاثر می شوند، بدون اینکه یک رابطه ی نسبتی داشته باشند.(3)
"در لغت نامه حسن عمید خرافات جمع خرافه به معنای حدیث باطل ، سخن بیهوده و یاوه آمده است".(4)

  "تعاریفی دیگر از گوشه وکنار جهان نیز وجود دارد از جمله: خرافات عبارتند از اعتقادات ، باورها یاانجام کارهایی که هیچگونه ریشه عقلانی ندارند. خرافات به اسطوره ها و پیشگویی ها مربوط می شوند." (5)
 
نمونه های از خرافات در افغانستان:
ü        چشم زخم زدن یا حسد کردن؛ این باور بیشتر اوقات به خاطر تاثیرات روانی یی که روی افراد می گذارد سبب بیماری ها و مشکلات می شود، چه بسا که در بین افراد روابط را تیره می سازد و کسانی را که به این چیز ها باور دارند، وا می دارد که از شخصی که گفته می شود حسد کرده، نفرت پیدا کند.
ü     "فال و فال گیری؛ اولین کسانی که فالگیری را شروع کردند کولی های فرانسوی بودند و کم کم این کار ها در ایران و افغانستان رایج شد."(6)
ü     در بعضی مناطق افغانستان رایج است که یک ماه خاصی را برای عروسی مناسب نمی داند و می گویند که این ماه خالی است و هرکسی که در این ماه ازدواج کند، صاحب اولاد نمی شود.
ü     تقریبا در تمام قسمت های افغانستان رایج است که هرگاه کسی مسافرت می رود، خانواده اش از دنبالش آب می اندازد و گفته می شود که آب روشنی است و بخیر برود.
ü     باور به این که خنده ی زیاد حتمن دنباله ی خود غم و گریه دارد، نیز نوعی از خرافه است
ü     باور به تعویض، تعویض نویسی، دعا، جادو و جنبل نیز از جمله خرافاتی است که ریشه ی بسیار عمیقی در بین مردم دارد.
ü     باور به این که شب خانه را جاروب کردن گناه دارد و نباید خانه را شب جاروب کرد یا جاروب را اگر به بدن کسی بزنی، عمر او کم می شود.
ü     ناخن های خود را در شب نباید گرفت، ناخن های انگشت های پا و دست را در یک زمان و در یک مکان نباید گرفت، که اینکار گناه دارد و خیر و روزی از آن خانه فرار می کند، اگر گرفته شود باید به اندازه ده قدم فاصله داشته باشد، یا اینکه گفته میشود که گرفته شدگی ناخن ها را باید یک جای جمع کرد واگر جمع نشود و هر طرف افتاده باشد، انسان روز قیامت سرگردان می شود.
ü     باور به خواب دیدن و تعبیر آن خواب که خوب خواهد بود یا بد.
ü     باور به اینکه دیدن زاغ سیاه در هنگام قاغ قاغ کردن سبب غم و اندوه می شود یا یکی از نزدیکان آن شخص می میرد، خرافه ی است که در بسیاری از جا های افغانستان ریشه دارد.
ü     دست بوسیدن، بوسیدن دست بعضی اشخاص که گفته می شود نسب شان به شخصیت های خاص می رسد.
ü     بعضی ها بارو دارند که روح بعضی اشخاص پس در این دنیا می آید و حتی بعضی ها می گویند که اشخاصی را که مرده اند، بعد از مرگ شان دیده اند، که این خود خرافه است.
ü     بعضی جاهای افغانستان این گونه باور وجود دارد؛ هرگاه سر دو شخص باهم برخورد کند، هر دو فورا تف کند، اگر نه هردو دشمن یا دیوانه می شود.
ü     در مزار شریف این گونه باور وجود دارد که هرکس که موترهای خودرو یا موتورسایکل دارد باید حتمن به روضه ی سخی برود، اگر نرود کارش برای روز شنبه رو براه نخواهد شد.
ü     در بعضی جاهای افغانستان باور بر این است که بعد از چهار بجه ی بعد از ظهر و در طول شب پول دادن به کسی بد است، اگر پول بدهد متباقی پولش تا صبح دیگر باقی نمی ماند و مصرف خواهد شد.
ü     باور به اینکه، اگر پلک چپ بپرد، نشانه ی شوم است و اگر پلک راست بپرد نشانه ی خوبی و خوشی است و باید یک کاغذک خورد یا کاه را برای مدتی بالای پلک باید گذاشت.
و صد ها نمونه های دیگر که در بین مردم عامه وجود دارد.

       منشاء خرافات:
o       "از نظر روانشناسان، خرافات در مواقع حساس و لحظه های عدم اطمینان و اعتماد بر آینده بوجود می آید، مثلا در ارتباط مسائلی چون تولد، مرگ و مرض و ... تا از این طریق از اظطراب و تشویش رها شده، تسکین خاطر یابند، که این غلط است، اگر بپذیریم که خرافات عامل کاهش دهنده اضطراب است ، بنابراین روشن می شود که چرا طبقاتی از مردم که مدام در معرض خطر قرار دارند از بقیه مردم خرافی ترند و نیز طبق تحقیقات انجام شده افراد فوق العاده متعصب خرافی ترند . طبقات اجتماعی هر چه پائین تر باشند ، شخص خرافی تر است .اما هر چه تحصیلات عالی تر باشد خرافات کمتر و هر چه هوش بیشتر باشد فرد کمتر خرافی می باشد".(7)
o       "منشاء اساسی همان روح و نفس بشر می باشد که در مقابل هیجانات مختلف واکنشهای متفاوتی از خود بروز می دهد و اگر بشر از قدیم الایام این قدرت را داشت که بطور منطقی هیجانات خود را کنترل کند مسلماً خرافاتی در کار نبود . بطور خلاصه می توان گفت که بشر سه عیب بزرگ داشت: یکی اینکه می ترسید، دیگر اینکه زود خیره می شد و حیرت می کرد و سوم اینکه نادان بود".(8)
o       "روح تنبلی که در انسان وجود دارد. و این هم یعنی، ما انسانها تنبلیم و به‌ اصطلاح حال نداریم دنبال علت علمی و عقلانی وقایع برویم. چون با خیال!! همه‌ چیز سریع حل می‌شود".(9)
o       تقلید ها و پیروی های کور کورانه از رفتار و کردار دیگران مخصوصا از پدر، مادر و پدر کلان ها و مادر کلان ها، هم بعضی اوقات مردم عامه را به راه های خرافی و غلط می برد که ریشه ی خرافات را بیش از پیش  وسیع می سازد و خرافات را از نسلی به نسلی دیگر منتقل می سازد.

 اقسام خرافات:
§        "خرافاتی که جنبه ی فردی و عوام پسندانه دارد. این گونه خرافات ، عقایدی واهی را در بر می گیرد ، که افراد یا اقلیتهای خاص در یک جامعه به آن معتقد هستند و طبعاً زیان رفتارهای ناهنجار ونگرانی های برخاسته از آنها، ضمن آنکه مستقیماً به خود آن اشخاص خرافه پرست می رسد بطور غیر مستقیم دامن اجتماع آنها را نیز می گیرد". (10)
§        خرافاتی که جنبه ی اقتصادی و سیاسی دارند: سیاسی  و اقتصادی از این لحاظ که بعضی اشخاص از انتشار این خرافات منافع اقتصادی و سیاسی خویش را دنبال می کنند.
§        خرافاتی که جنبه ی اجتماعی دارد، بعضی خرافات برای مقاصد خاصی توسط افراد خاصی به کار برده می شود که "خرافات اجتماعی ، افکار موهوم و علایق و احساسات غیر منطقی است که اکثریت جامعه به آن معتقد و پا بند می شوند و گاه آنگونه از آنها هواداری میکنند که برای حفظ و بقایشان حاضرند جان و مال خویش را فدا سازند" (11).

راه های برون رفت از خرافات:
§        در این هیچ شکی نیست که هر قدر سطح آگاهی مردم بالا رود و مردم آگاه شود به همان اندازه خرافات از جامعه دور می رود. پس نیاز است که سطح آگاهی مردم از طریق راه اندازی برنامه های خرافه زدایی و معلومات دهی در مورد خرافات، بالا برده شود.
§        معلمین، محصلین و اشخاص آگاه و متنفذ در مورد اضرار خرافات به مردم معلومات بدهند و  راه های عقلانی ی برون رفت از خرافات را به مردم نشان دهد.
§        افراد آگاه و تحصیل کرده، از طریق برنامه های آگاهی دهی و آموزشی افکار مردم را به طرف تعقل، تفکر و اندیشیدن هدایت نماید، تا از این طریق تقلید کور کورانه از اجداد و افراد اطرف از بین رفته و خرافات به حد اقل اش برسد.
§        در مکاتب  به متعلمین در مورد خرافات و و راه های برون رفت از خرافات آموزش داده شود. و به آنها آموزش داده شود که چگونه عقلانی بیاندیشند.

محمدرضا احسان
_____________________________________________
منابع:
1.      لغت نامه ی علی اکبر دهخدا، تهران سازمان لغت نامه ، 1258 – 1334 هجری شمسی
4.     لغت نامه ی حسن عمید، تهران ، امیر کبیر ، 1379 ، ج1، ص 843
5.     خرافات و راه درمان آن، نوشته ی محبوبه احمدی شجاع، مدرسه ی علمیه ی نرجس
7.     خرافات و راه درمان آن، نوشته ی محبوبه احمدی شجاع، مدرسه ی علمیه ی نرجس
8.     همان منبع: خرافات و راه درمان آن، محبوبه احمدی شجاع
10.   خرافات و راه درمان آن، نوشته ی محبوبه احمدی شجاع، مدرسه ی علمیه ی نرجس
11.   همان منبع: خرافات و راه درمان آن، محبوبه احمدی شجاع



Friday, 19 April 2013

فدای عشق سر بالایم اکنون


                                                            
تنـم تب دارد و تنــهایم اکـنون
سراسر والــــه و شیدایم اکنون

ندارم لحـظه ی لبـــخند بر لب
لبالب مملو از غم هــایم اکنون

تعجب نیست گر حالم خرابست
اسیر حسن آن زیـــبایم اکـــنون

نکردم فکر روزِ سخت خویش را
فدای عشق سر بـــالایــم اکنــون

Tuesday, 2 April 2013

تنوع زیبایی است


تنوع زیبایی است
زیستن در محیطی که در آن تنوع نیست چندان جذابیتی نخواهد داشت- تنوع نژاد،تنوع زبان، تنوع دین، تنوع فرهنگ، تنوع رنگ، تنوع افکار و غیره. تنوع زیبایی است و جذابیت به وجود می آورد، در حقیقت می توان گفت که تنوع نه تنها زیبائی است بلکه اجتناب نا پذیر نیز است؛ خواه این تنوع را در جامعه ی انسانی در نظر بگیرم یا در طبیعت. تنوع به انسان ها نوعی احساس لذت، خوشی و زیبایی می دهد و انسانها معمولا تنوع را دوست دارند؛ تنوع در گلها، تنوع در غذا، تنوع در رنگ ها، و تنوع در چهره ها، همه به نوعی زیبایی انکار ناپذیر و اجتناب ناپذیر هستند.
اینکه گفته شد تنوع اجتناب نا پذیر است، به این معنی که: طبیعت خود متنوع است، در دائره ی کوچکتر تنوع در جامعه ی انسانی- می تواند به مدت بسیار کم از یک پدر و مادر بوجود آید، و آن اینکه: پدر و مادر، فرزند به دنیا می آورند، فرزندان کلان می شوند عروسی می کنند و بالاخره بعد از صد و صد و چند سالی نواسه ها و نتیجه های اینها به هم بیگانه می شوند و آن رابطه های اولیه را ندارند که این خود تنوع به وجود آمده از پدر و مادر واحد است.
انسان ها کاملا تنوع پذیر هستند، صرف کردن غذای یکنواخت در عادات غذایی برای آنها خسته کننده و بی مزگی بدنبال دارد و همین طور؛ یک نوع بو، یک نوع رنگ...

اما وقتی سخن از تنوع در کشور ما زده می شود، چرا این تنوع زیبا نباشد؟ چرا معنای آن زیبایی را از دست می دهد؟
یقیناً تنوع در افغانستان نیز زیبایی است و آن مفهوم زیبایی را دارد؛ اما این زیبایی در اثر بیسوادی، جنگ و زیاده خواهی ها رنگ و معنایش را باخته، کم رنگ شده و زندانی.
برای  داشتن یک جامعه ی زیبا و پیشرفته تنوع را بپذیرم و به بسیار آرامی و راحتی آغوش باز کنیم، به فردی یا افرادی که از فرهنگ، دین، قوم و زبان متفاوتی برخور دار است احترام گذاشته شود و اینکه از فرهنگ، دین و زبان او چیزی آموخته شود، خود زیبایی است و خود پیشرفت. به این وسیله افراد، با وجود گوناگونی و تفاوت، به ارزش ها دست گذاشته و از آنها یاد و به آنها احترام می گذارند، نه از زبان و رنگ و نژاد.

در حقیقت با احترام گذاشتن و پذیرفتن این پدیده ی اجتناب ناپذیر طبیعت، ملت ها، پایه ی خوش بختی، سعادت، رفاه و آسایش خویش را مهیا ساخته است و سرنوشت خودش را به راه پیشرفت و ترقی رهنمون ساخته.
چنانچه تاریخ گواه است؛ ملت هایی که با این پدیده ی از بین نرفتنی طبیعت جنگیدند و قدم برای نابودی هم نوعان خود – از نژاد، زبان، دین و رنگ - دیگر گذاشتند، خود در کام اهداف شوم شان فرو رفتند، و کشور هاییکه تنوع را پذیرفتند و به آن احترام گذاشتند، سفید و سیاه، قد کوتاه و قد بلند ... نگفتند و پدیده ی به نام انسانیت، صلح، برادری و احترام به یگدیگر را جزء اصل متحد کننده این تنوع قبول کردند و به آن عمل کردندبه آرامش، رفا و پیشرفت نزدیگ تر اند.
از طرف دیگر کشور های که در درون خویش تنوع را نادیده گرفت و نوع تشدد و فتنه و زور گویی را به میان آورد، روی خوشی ندیدند و شاید هم نبینند که مثال های از این نوع کم نیستند، یکی هم کشور ما.
به باور من تنوع ادیان، تنوع نژاد، تنوع افکار و باور ها، تنوع زبان، تنوع رنگ، تنوع چهره و تنوع خاصیت های انفرادی افراد بشر، همه زیبایی هستند و به این زیبایی باید احترام گذاشت و با آغوش باز پذیرفت و ارزش ها را در آن جستجو کرد. در صدد تخریب این تنوع بر آمدن به هر وسیله ی که باشد کار نهایت نادرست است.

 محمدرضا احسان

Saturday, 9 March 2013

دوبیتی های ناب هزارگی



گل چرا واری (هزارگی)
گلِ "چـرا"* واری نازک و نازی
لبای خوره
، ده خنده غنچه سازی
بلـَی بـور تـو شوم نـور بنـد آغـیل
کلو کاکه اسـتی، پر رمز و رازی

چیشیم درا
دیده گلی استوم چیشیم درای تو
زود تر بیه کنوم دل ره فدای تو
اگه از مه بخوایی هست و بودم
یگبارگی بریزوم پیش پای تو

بی وفای
گفتی می یوم ولی خبر تو نیه
ده عشق پاک مه اید باور تو نیه
مه موسوزوم ده بین قوغ آتیش
یک ذره رحم ده دل و سر تو نیه

محمدرضا احسان

Wednesday, 16 January 2013

یک روز انتظار


یک روز انتظار

نوشته: ارنست همینگ وی

ترجمه: م. رضا احسان

داخل اتاق شد و پنجره را بست؛ در حالیکه ما هنوز در بستر بودیم. متوجه شدم که مریض بنظر می آید. بدنش می لرزید، صورتش سفید رنگ شده بود و آهسته قدم بر میداشت، مثل اینکه قدم برداشتن برایش درد آور است.

-         چه شده شاتز؟(1)

-         سردردی دارم

-         بهتر است بخوابی

-         نه! حالم خوب است

-         به بستر برو. مه لباس پوشیده پهلویت می آیم.

اما وقتی که من از راه پله ها پایین آمدم دیدم که لباس پوشیده و نزدیک آتشدان نشسته، بچه ی نه ساله ی بسیار مریض و قابل دلسوزی بنظر می آمد. دستانم را به پیشانی اش گذاشتم متوجه شدم که تب دارد.

گفتم:

-         "برو به بستر تو مریض هستی."

جواب داد:

-         "مه خوب هستم"

...

          داکتر آمد درجه تب اش را گرفت. از داکتر پرسیدم:

-         "چند است؟"

-         "یک صد و دو"

          پایین راه پله، داکتر سه نوع ادویه داد؛ با سه نوع رنگ متفات و دستور العمل برای خوردن. یکی از ادویه های برای پایین آوردن تب بود، دیگری برای پاکسازی و کم کردن درد و سومی که به وضعیت تیزابی حاکم شود. داکتر گفت: "میکروب انفلووینزا تنها در حالت تیزابی وجود داشته می تواند"

بنظر می رسید که او بسیار خوب در بارهء انفلووینزا می فهمد.  بعد اضافه کرد:"دیگر هیچ تشویشی نیست؛ تا زمانیکه که تب از یک صد و چهار درجه بالا نرود. نوع سبُک از تب ساری بود. هیچ خطری وجود نداشت اگر شما از التهاب جلوگیری کرده بودید".

من در اتاق رفته و درجه تب بچه را یاد داشت کردم و زمانی را که قرار شد قُرص ها را بدهم نیز نوشتم.

-         "آیا دوست داری برایت کتاب بخوانم"

شاتز جواب داد:

" باشه، اگر میل دارید". چهره اش سفید رنگ شده بود و ناحیه های سیاه رنگ در زیر چشمانش دیده میشد. بالای بستر دراز کشیده بود و به چیزی  که میگذشت  بسیار بی اعتنا بود.

          من از کتاب"دزدان دریایی"(2) هوارد پایل(3) شروع به خواندن کردم اما می فهمیدم که او توجهی به کتاب ندارد.

سوال کردم:

-         چه احساسی داری، شاتز؟

-         همان احساس قبلی را.

من کنار بستر نشستم و کتاب می خواندم، منتظر بودم تا زمان دادن قرص برسد و قرصش را بدهم. طبیعی بنظر می رسید که بخواب برود؛  اما وقتی سرم را برداشتم و بطرفش نظر انداختم دیدم به طرف بستر خیره شده، بسیار عجیب به نظر می آمد

-         چرا نمی خوابی؟ من ترا برای خوردن دوایت بیدار می کنم.

-         بهتر است بیدار باشم

لحظهء گذشت و رویش را طرفم دور داد و گفت:

-         شما نباید با من باشید پدر مبادا شما را پریشان کند.

-         نه مرا اذیت نمی کند.

-         نه! منظورم این است؛ که شما نباید کنارم باشید مبادا مایهء زحمت شما شود.

فکر کردم شاید بعد از دادن قرص های تجویز شدهء ساعت یازده، احساس سرگیچی و ضعف می کند، برای مدتی بیرون رفتم. روز آفتابی و سرد بود زمین بواسطهء برف که بنظر می رسید یخ بسته است پوشیده شده بود، طوری بنظر می رسید که تمام درختان عریان، تمام بوته ها، علف ها و تمام زمین_ برهنه توسط یخ صیقل شده است. برای شکار و قدم زدن سگ شکاری یی ایرلندی ام را هم همرایم گرفتم، از بالای یخ بسته ها میرفتیم اما راه رفتن و حتی ایستادن بالای سطح صیقلی یخ بسیار مشکل بود، سگ این سو و آن سو می لغزید، من هم دوبار نزدیک لغزیده بودم یگبار اسلحه از دستم افتاد.

ما دنبال یگ گروپ از کبک ها افتادیم و من دو تایش را شکار کردم متباقی اش بطرف بالای ساحل پریدند. گروپی از این کبک ها در بین درختان رفتند و یک گروپی هم در بین لاشه های باقی ماندهء علف ها پریدند. ضرور بود قبل از این که کبک ها پرواز کنند از بالای تپه های یخ  بسته چند بار بگذریم. در هنگام بر آمدن زمانی که باید تعادلِ بی ثبات خود را بالای یخ های جهنده حفظ کنی فیر کردن را مشکل می ساخت و دو تا را کشتم و پنج تا باقی ماند. به طرف خانه خوشحال بودم از اینکه یک گروپ دیگر را نزدیک خانه پیدا کردیم که تعداد زیاد آنجا بود و باید روز دیگر آنها را پیدا کرد.

          زمانیکه خانه رسیدم آنها گفتند که بچه، هیچ کس را نگذاشته؛ که داخل اتاقش شود.

" شما نباید داخل بیایید"  او گفت. " نباید چیزی که مرا گرفته شما را بگیرد"

من داخل رفتم و او را درست همانجایی یافتم که گذاشته بودم، چهره سفید، اما قسمت های بالای گونه هایش توسط تب سرخ شده بود، هنوز به آن چیزی خیره شده بود که قبلا خیره شده بود، یعنی به پایه ی بستر خواب.

من درجه ی تب اش را گرفتم.

" چند است"

" چیزی در حدود صد". در حالیکه یک صد و دو و چهلم ( حصه) بود.

او گفت:

" یک صد و دو بود،"

" کی گفت؟"

" داکتر."

من برایش گفتم:

"درجه بدن تو درست است. چیزی نیست که نگرانش باشی"

او گفت:

"نگران نیستم. ولی نمیتوانم افکارم را رها کنم"

من گفتم:

"فکر نکن. فقط آسان بگیر"

"من سخت نگرفته ام" گفت و مستقیما به جلو نگاه کرد. او ظاهرا چیزی را پنهان می کرد.

"این را همرای آب بخور"

"فکر می کنید تاثیر می کند؟"

"البته که تاثیر می کند"

من نشستم و کتاب دزدان دریایی را باز کردم و شروع کردم به خواندن، اما می دیدم که گوش نمی دهد، بناء کتاب را بستم و خواندن را بس کردم.

او گفت:

"به نظر شما چه وقت قرار است بمیرم"

"چه؟"

"چه قدر وقت را در بر می گیرد تا بمیرم"

"قرار نیست توبمیری. تو را چه شده؟"

"اوه، بله، قرار است، من شنیدم داکتر گفت یک صد و دو."

"هیچ کس با تب یکصد و دو درجه نمی میرد عزیزم. احمقانه است که اینطور صحبت کنی."

" من می فهمم می میرند. بچه ها در فرانسه زمانی که مکتب بودم برایم گفت انسان با چهل و چهار درجه تب زندگی کرده نمی تواند و من، یکصدو دو درجه تب دارم."

من گفتم:

"اوه، شاتز بی نوا، شاتز جوان، این مثل مایل و کیلومتر می ماند. تو قرار نیست بمیری. ان یک حرارت سنج متفاوت است. در آن حرارت سنج(4) سی و هفت درجه عادی است و در این نوع حرارت سنج(5)، نود و هشت."

"مطمئین هستید؟."

گفتم:

"کاملا، مثل مایل و کیلو متر است. می فهمی، مثلا: چند کیلو متر می رویم تا هفتاد مایل شود؟"

"اوه،" او جواب داد.

و نگاه های خیره خیره او به پایه ی بستر، کم کم آهسته شد. کنترول بالای تشویش هایش هم آرام شد، در نهایت، روز بعد فرصتی بود برایش و به آسانی، به چیزی که هیچ اهمیتی نداشت، گریه کرد.

 

1-    Schatz

2-    The pirates ("دزدان دریای" یک کتاب ماجرا جویی است).

3-    Howard Pyle

4-    Celsius

5-    Fahrenheit