Sunday, 11 January 2015

"عصر درخشش فاجعه"


...
چندی پیش سخنی از تئودور آدورنو را در صفحه ی فیسبوک شریک کردم و نوشتم که وی میگوید: "عصرِ ما عصر درخششِ ظفرمند «فاجعه» است"، و به شوخی گفته بودم: (من نه "فاجعه" ی می بینم و نه "درخشش ظفرمند" فاجعهء ی(با لبخند). آیا شما می بینید؟ اگر شاهد هستید پس حداقل یک فاجعه را نام بگیرید!). از میان دوستانم، دوست گرانقدرم فرشاد فرزاد، که بدون شک اهل کتاب و مطالعه است نوشته بود: "همین که فاجعه ی نمی بینی، خودش فاجعه است! درین نوشته ات فاجعه چی گستاخانه می درخشد!." این سخن دوست عزیزم، فرشاد فرزاد، برایم خیلی عمیق و جالب بود.
آیا براستی ما فاجعه ی نمی بینیم یا امید ما از همه کس و همه چیز بریده شده است، حالات فعلی را پذیرفته ایم و اگر فاجعهء هم بینیم سکوت می کنیم؟...
اینکه "عصر ما عصر درخشش ظفرمند فاجعه" ممکن است این "ما" خیلی وسیع باشد و این جمله در این یک مورد خاص که می خواهم بیان کنم صدق نکند، برای همین می خواهم برای این گفته محدودهء افغانستان را ذکر کنم که واقعا در افغانستان، عصر عصر درخشش فاجعه است؛ حملات انتحاری و کشتار مردم بی گناه در این حملات و در مقابل پشنهاد های سخاوتمندانه قدرتمندان کشور برای عاملین این حملات، حمله بالای مساجد و مکاتب و سکوت علمای دینی و مردم افغانستان در مقابل این کار، انتخابات شش ماهه (البته اگر کمپاین ها را شامل بسازیم خیلی بیشتر از این میشود)، تقلب در انتخابات و مانور های تقلب کاران و مسئولین کمیسیون های انتخابات بعد از افشای تقلب، اعلان حکومت وحدت ملی و توافق بالای دو رئیس جمهور در یک زمان و تقسیم قدرت میان این دو، توجه نداشتن به مردم و فقط فکر کردن بالای منافع شخصی و تیمی توسط سیاستمداران (کشمکش در تقسیم قدرت و معرفی نکردن کابینه)، بیکاری بیش از حد، فقر کشنده، بحران اقتصادی و سیاسی ... همه و همه فاجعه های هستند که می آیند و با لبخند و با پیروزی می گذرند، اما در این میان، این مردم است که بار سنگین این فاجعه ها را بدوش می کشند و کاری از دست شان ساخته نیست (این که می گویم کاری از دست شان ساخته نیست از این جهت است که مردم در طول 30 سال جنگ و قبل و بعد از آن شدیدا سرکوب شده و آسیب دیده، و تعداد زیادی شان توسط تیکه داران قومی با ریسمان های قوم گرایی، زبان گرایی، منطقه گرایی ... محکم بسته شده اند و رهبران قومی و تیکه داران قومی هم چنان با قوت از این ابزار ها استفاده می کنند و نمی گذارند که اقوام، زبان ها و مذاهب میان هم آشتی کنند و اعتماد در بین مردم تقویه گردد و مردم به همدیگر گوش دهند و باهم تصمیم بگیرند؛ از این جاست که افراد این جامعه یکی به دیگری نمی رسد و کاری از دست شان ساخته نیست).
و اینجاست که میتوانیم بگوییم: فاجعه بدرخش که چه خوب می درخشی، و براستی سخن "آدور نو"(عصر ما عصر درخشش ظفرمند فاجعه است) چه شاهانه به کرسی نشسته است...

Sunday, 4 January 2015

فقر و بیکاری؛ دلائل عمدهء نا امنی


----
روز شنبه، فرمانده پولیس قندوز شخصی را دستگیر کرده بود که در بدل "پول" می خواست "بمبی" را جاسازی کند که از راه دور کنترول می شد، چندی پیش در هلمند، شخصی دیگری که در مقابل پول همین کار را می کرد نیز بازداشت شده بود، گزارشی دیگری در یکی از تلویزیون های افغانستان سال گذشته نشان داد که اکثریت طالبانی که در هلمند می جنگیدند در بدل مقداری بسیار اندکی پول استخدام شده بودند تا بجنگند، در یک تحقیقی که دفتر ما در جریان مسابقات "شش دوش" یا "اشپگیزه تورنمنت" در کریکت بورد افغانستان داشت و در مصاحبه با بیش از دها نفر از تماشاچیان(که اکثرا از مشرقی بود)، آنها نیز تاکید داشتند که تعدادی زیادی از جوانان و پیران در مشرقی، به دلیل بیکاری و فقر به صفوف مخالفین می پیوندند؛ پول نا چیزی می گیرند و در مقابل دولت می جنگند، اینها حتی در بعضی مواقع دست به سرقت های مسلحانه و حمله به خانه های مردم می زنند، سرقت های خورد و بزرگ در کابل و موارد دیگر ...
وقتی که بیش از دوصد تا دوصد و پنجاه هزار متعلمین مکاتب سالانه از مکاتب فارغ می شوند و تنها نیمی از این تعداد در دانشگاه ها راه پیدا می کنند، وقتی که سالانه هزاران تن از دانشگاه ها فارغ می شوند و تنها شاید نیمی از این رقم بتوانند کار پیدا کنند و بقیه چندین سال بیکار باشند، وقتی که هزاران تن از طبقهء کارگر که با کار های روزمزد و ثقیل خانواده های شان را سیر می کنند؛ بیکار باشند، وقتی که زراعت و مالداری هیچ رونقی نداشته باشد و از طرف دولت هیچ توجهی در این راستا نشود (حمایت نشود)، وقتی که کارهای تولیدی نمی شود و کارخانه ها، شرکت های تولیدی و تصدی های که بتوانند اشتغال بیافرینند؛ وجود ندارند و در این راستا هم کار قابل ملاحظهء نمی شود... چطور می توان امنیت آورد؟ و چگونه می توان این کشور را آرام ساخت؟ آیا اینها خود نا امنی نمی آفرینند؟ 
به نظر من مسائل یاد شده و خیلی مسائل دیگر می توانند تأثیر مستقیم بالای امنیت داشته باشند و توجه نکردن روی این مسائل می تواند امنیت را خرابتر و سرقت های مسلحانه، تجاوزات، فساد و خیلی مسائل دیگر را نیز افزایش دهند...

Sunday, 21 December 2014

همه از شب یلدا گفت، اما هیچ کس نگفت:

همه از شب یلدا گفت، اما هیچ کس نگفت:
---
هیچ کس نگفت؛ کودکان روی سرک-آنهای که کار های سخت و سنگین تر از بازوان خویش انجام می دهند، آنهایی که در این روزهای سرد موتر شویی می کنند و شب جایی را ندارند، آنهای که کفش رنگ می کنند و لباس گرم در تن ندارند-در این شب دراز و سرد کجا می خوابند و شب را چگونه سپری می کنند،
هیچ کس نگفت؛ معتادین مواد مخدرِ پراکنده در شهر کابل - پارک شهر نو، زیر پل سوخته ... - و سائر شهر های افغانستان این شب دراز را با چه سوز و درد جانکاه سپری می کنند،
هیچ کس نگفت؛ زنان بیوه و بی سرنوشت- آنهایی که طفل در بغل شان از اول صبح تا شام برای بدست آوردن چند افغانی گریه می کنند، داد می زنند، عذر و زاری می کنند و تمام شهر را می گردند- در این شب دراز کجا می خوابند و با چه سختی هایی، شب شان را به صبح می رسانند و اولاد های شان را چگونه سیر می کنند،
هیچ کس نگفت؛ خانواده های فقیر-که غذا و پول کافی برای خرید غذا ندارند، لباس گرم ندارند، بخاری ندارد و اولاد های شان شب را تا به صبح در سرما بسر می برد- چه حالی در این شب دراز دارد،
هیچ کس نگفت؛...
کسی چیزی نگفت، نگفت شاید می دانند که به دیوار گفته اند، شاید می دانند که گفتن دردی را دوا نمی کند، شاید می دانند گوش شنوای نیست و ارادهء برای مبارزه با مشکلات این طبقه وجود ندارد،شایند می داند که مسئولین در تلاش اند تا چربوی بیشتر بدست آورند، شاید...

Sunday, 14 December 2014

فراغت از دانشگاه؛ روبرویی با مشکلات جدید


بسیار خوشحال هستی که از یکی دانشگاه های افغانستان فارغ می شوی و سفر چهار/پنج ساله ات را در درون رشته ای به پایان می رسانی؛ بی پولی می کشی، شب ها خواب نمی کنی، درد مسافرت و زندگی در دیار کاملا متفاوت را تحمل می کنی، گرما و سرما را به جان می خری، تحقیر می شوی و اهانت ها را می پذیری، بعضی از استادان رفتار درست نمی کنند، در جریان تحصیل و مطالعات مجبور هستی لباس بشویی، آشپزی کنی، خرید کنی و همین طور به خیلی از مسائلی دیگر نیز رسیدگی کنی. تازه اینها بخشی از مشکلاتی است که در دورهء لیسانس دانشگاه با آن روبرو هستی، مشکلات عدیدهء دیگری نیز وجود دارند. فراغت از دانشگاه خوشحالی، امید، آرزو و خوش بینی های زیادی را در پی دارد، این روز میمون و خجسته را به پایان یافتن زحمات و مشکلات تعبیر می کنی، اما این روز نه تنها که چنان  که فکر می کردی نیست بلکه آغاز مشکلات و مبارزات جدیدیست.

روز فراغت گل باران می شوی، دوستان و اقارت گل می آورند و به گردنت می کند، تحفه ها دریافت می کنی، خوشحال هستی و در پست نمی گنجی، با خوشحالی به خانه می روی و فخر می فروشی که از دانشگاه فارغ شده ای، مدتی با پدر، مادر، برادر و خواهر بسر می بری، می گویی، می خندی و می خوابی... یک می کذرد که متوجه می شوی در مسیر سخت تری قرار گرفته ای، باید برای گذراندن زندگی و برای حمایت از خانواده، که سالها حمایتت کرد، اقدام کنی و شغلی برای خود پیدا کنی، شروع می کنی به جست و جو، رفتن همه روزه به انترنت کلپ و سر زدن به وبسایت ها اکبر داد کام ، جابز داد اِ اف، کاریابی، وظیفه داد کام... به گوگل سر می زنی و در گوگل سرچ می نویسی پست های خالی... هر روز به دوستان، آشناها و کسانی که وظیفهء دارد به تماس می شوی، و با گردن کجی و عذر ازش تقاضای یافتن شغلی می کنی، به ادارات دولتی، وزارت خانه ها، ریاست ها و مؤسسات دولتی و غیر دولتی سر می زنی، تازه متوجه می شوی که شش ماه گذشته است، پدر قهر، مادر دلخون و برادران و خواهران نگران تو، دیگر پولی نیست که ترا حمایت کنند، هر ماه سه هزار افغانی یا چهار هزار برایت فرستاده اند؛ با آن ساخته ای، دیگر از کجا کنند، نرگاو به فروش رسید، ‌گوسفند ها رفت به جای قرض، نه قروت است، نه دوغ، نه ماست و نه عواید دیگر، خانواده مانده که زندگی شان را بگذرانند یا به تو پول روان کنند، قرض ها سر جاهش، قرضداران همه روزه سر می زند و پول می خواهند، از سنی، که در آن باید عروسی کنی، گذشته ای، باید کسی را پیدا می کردی و تشکیل خانواده می دادی... اما این حرف ها اصلا در ذهنت جایی ندار، همش به فکر یافتن شغل. شب ها خواب نداری، روزها خسته و کوفته با پای پیاده زمین و زمان را گشته ای، وضعیت کاریابی خراب، دولت و سیاستمداران در فکر بگیر و بکند و قصر ساختن، فرصت های کاریابی در حد زیر صفر، بدون واسطه که اصلا حرفی از وظیفه نزن، واسطه ات هم که باید وکیل یا یک زورمند باشد و گرنه برو دنبال غریبی و مزدوری ات، پیش هر وکیل و هر سیاستمداری خم می شوی و دست می بوسی، همیش تماس می گیری و یاد آوری می کنی  اما این کار هم چیزی را از پیش نمی برد، تا بار دگر چشم باز می کنی؛ سالی گذشته است... استخوان های قبرغه ات را می شود شمرد، وضعیت سخت زندگی را می شود به صورتت دید، هردم با خود می گویی کاش هیچ گاه دانشگاه نرفته بودی و مصروف همان مزدوری و کار های سخت روزگار بودی و امروزی می توانستی لقمه نانی بخوری، آری اینست روزگار در این ملک...

Sunday, 2 November 2014

یک مسئلهء ذهنی!


این اولین محرمی است که در کابل هستم، واقعاً انگشت بدهان مانده ام و حیرت کرده ام از این همه...
سوالهای زیادی ذهنم را می آزارد، چرا قمه؟ چرا بیرق های گوناگون؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
هر چند تعدادی به این باور است که یک بخش اینگونه عزاداری ها، عقده گشایی است، زیرا این مردم در طول تاریخ نتوانسته بودند آزادانه مراسم های مذهبی شان را برپا کنند و همیشه سرکوب شده بودند، عقده یی شده اند و از این رو می خواهند با نمایش های این چنینی به نحوی باور ها و مراسم شان را به نمایش بگذارند، از این جهت است که به جاده ها، و مکان های مثل سر پل کوته سنگی می برآیند و به همه نشان می دهند که ما عزاداری می کنیم، و بخش دیگری هم ریشه در بی سوادی و نا آگاهی مردم دارد که با وجود دستور ها و فتواهای مکرر در حرام بودن قمه زنی و زنجیر زنی، باز هم به این کار ها روی می آورند...
اما به نظر من این هردو مورد درست نیست، زیرا اگر شیعیان کابل عقدهء تاریخی دارند و از این رو زیاده روی می کنند، پس چرا قمه زنی در مکان دیگر دنیا مثل شهر های کلان ایران، پاکستان، هند، بحرین، عراق و جاهای دیگر وجود دارد، آنها از لحاظ تاریخی سرکوب نشده اند، آنها آزاد بودند...
از طرف دیگر، تقلید موضوع مهمی در بین شیعیان است و برای هر شیعه ضرور است که از مجتهدی که فکر می کند اعلم است تقلید کند و مطابق به گفته های ایشان عمل کند، این اصل در بین شیعیان ریشهء قوی هم دارد، و بسیاری از شیعیان یک مجتهدی که فکر می کند اعلم است تقلید می کنند، اما وقتی موضوع عاشورا می آید چرا اینگونه نیست، و دیگر فتواهای مجتهدین شان اهمیتی ندارد، تعداد زیادی از مجتهدین فتوا داده اند که قمه زنی جواز ندارد یا حرام است، بطور مثال، آیت الله محقق کابلی، آیت الله شیرازی، خامنه ای و بعضی مراجع تقلید دیگر... پس چرا هنوز هم ادامه دارد؟
ذهن من قمه زنی های این چنینی را نه به عنوان عقده گشایی می پذیرد و نه به عنوان رسم و عنعنهء مذهبی و نه هم آنرا ناشی از بی سوادی و نا آگاهی مردم می داند، برای من این کار بیشتر به یک پروژهء بزرگ شباهت دارد، که پول هنگفتی نیز برای آن مصرف می شود. به هر حال این مسئله ای است که دنبال جوابم؟؟؟!!!


Sunday, 10 August 2014

آری این است وضعیت!

امروز در اثر انفجاری در دارالامان 4 تن  افراد ملکی به شهادت رسیدند، از جمله سه تن از یک خانواده هستند، یک طفل نیز در جمله کشته شدگان است. آری! اینست وضع این کشور، تویی که هیچ گناهی نداری، هیچ رابطهء با سیاست نداری، با خارجی ها کار نمی کنی، و آزارت به هیچ کس و هیچ طالبی نمی رسد شاید بطرف خانه می روی، شاید خرید یا شاید به دیداری دوستی... چه دانی که کسی در کمین نشسته تا جمعی را از بین ببرد، تویی که اصلا فکرش را نمی کنی که وقت رفتن فرا رسیده است... در این کمین، کمینی بی رحم ترین آدم های دنیا بر می خوری، شاید قصد این کمین کسی دیگری است، اما این زمان است که ترا درست در همان مکان قرار می دهد، مکانی که ثانیهء بعد پر از دود می شود، خون تنی چندی به اطراف می ریزد، مکانی که تکه لباسی از کسی، بوتی از دیگری، توته های گوشت از بدن پیر مردی، دستی از طفلی و پارچه های آهن از موتری به هر طرف پرت می شوند و در نهایت؛ اعضای بدنت قطعه قطعه به چهار سمت پراگنده می شود، شاید آخرین صدایی را که می شنوی صدای گوش خراش انفجار است و اما صدا ختم نشده دیگر صدایی نیست و تو هم نیستی، دیگر چیزی را نمی شنوی، نمی فهمی چه شد، دیگر نمی فهمی بعد از رفتنت مادرت چه می کشد، پدرت چه حالی دارد و برادر و خواهرت کجاست... آری امروز نوبت تو بود، ولی کسی چه داند، اگر وضع به این حالت به پیش رود، فردا شاید من باشم و پس فردا احمد و محمود، لیلی و مریم؟؟؟!!! ...

چه ضمانتی برای فردا!


چه ضمانتی برای فردا؟

عکس های زیر از الله یار است، کسی که دختر، پسر، همسر و عروسش را از دست داد، یک پای خودش هم قطع است. در روز مظاهره با گلوی پر از بغض و چشم های اشک آلود گفت: "فقط یک خواست از دولت دارم و آن این است که حامد کرزی و دولت اش دست از حمایت طالبان و جنایت کاران بردارند و قضیه ی شب جمعه ی گذشته را با جدیت پیگیری کنند و عاملین این قضيه را به سزای اعمال شان برساند". وقتیکه او این سخنان را بیان می کرد نه تنها چشم های او پر از اشک بود بلکه در چشمان تمام اشخاص حاضر در آنجا دریای از اشک حلقه زده بود، همه در درون خویش می گریستند... در مقابل خواست الله یار اما دولت چه کرده؟ دولت فقط چند فرد را فرستاده و همان مبلغ 100000 افغانی را برای خانواده های قربانی رسانده و بس. عاملین این جنایت وحشتناک مشخص است و هنوز آزادانه باعث نا امنی می شوند، والی غور، مسئولین ولایت غور و دولت افغانستان همه می دانند که چه کسی این 16 تن را کشته، ولی تا هنوز هیچ اقدامی نکرده، مردم لعل و سرجنگل و بقیهء قربانیان این فاجعه از صبر و شکیبایی کار گرفتند و هیچ کاری خلاف قانون و خشونت بار انجام ندادند و مثل همیشه تحت فرمان دولت مرکزی باقی مانده و منتظر اقدامات حکومت هستند. دولت افغانستان در صورت اقدام نکردن در مقابل جنایتکاران جفای بزرگی به حق این مردم صلح دوست می کند و این مردم را نا امید می سازد، دیگر چگونه این مردم برای فردای شان امیدوار باشند؟ اگر فردا این فاجعه تکرار شود؟...



Sunday, 29 June 2014

بی آزار و خلق آزاری





امروز، وقتی از پیش شفاخانه مولا علی ـ گولایی دواخانه ـ بطرف کوته سنگی روان بودم، موتری خورد و سه رنگی توجه ام را جلب کرد، در نگاه اول، فهمیدم که باید بشردوست باشد؛ بشردوست در سیت پشت سر موتر و راننده اش پیش رو، به سمت پل سرخ یا شاید پارلمان در حرکت بود.
موتری سه رنگ ـ سیاه، سرح و سبزـ مثل تکسی، کورولا یا موتر های شخصیء دیگر بدون دغدغه و بادیگارد و دنگ و فنگ به پیش می رفت، به هیچ پیاده، بایسکل یا موتری آزاری نمی رساند، مثل افراد عادی این شهر به آرامی حرکت می کرد... بشردوست را همه می شناسید فکر نکنم بیشتر از این نیاز باشد که بنویسم.
اما بر خلاف این انسان متواضع و فروتن؛ دیگر سیاسیون این شهر و این کشور با موتر های ضد گلوله و بی ام دبلیو و بینز ... هر طرف که می رود 20 تا 30 دقیقه هزاران موتر باید بایستد، هزاران انسان باید از کارش پس بماند، هزاران انسان باید به وعده های که داده عمل نتواند و دروغ گو شود... تا این افراد از آن ساحه عبور کنند، کاندیدان ریاست جمهوری هر کدام ده ها موتر دنبال خویش می برند و این باعث می شود که هزاران موتر و هزاران انسان معطل عبور اینها شوند؛ و همین طور وکلای پارلمان، وزرای محترم کابینه، جنرالان، وکلای و کاندیدای شورای ولایتی.
رییس جمهور اما، باید یک روز تمام، آن منطقه تعطیل شود تا رییس جمهور بیاید و از آن جا عبور کند.
در همه حال من و تو و این مردم رنج کشیده و ستم دیده باید تحمل کنیم و رنج بیشتر بکشیم.

Monday, 23 June 2014

تقلبکار یا نه، همین!




آقای امرخیل در تقلب به نفع داکتر اشرف غنی احمدزی متهم است و گفته می شود که صندوق ها را به نفع اشرف غنی احمدزی پر کرده، اینکه این اتهام درست است یا غلط باید نهاد های مسئول افغانستان مشخص سازد، اما سخن اینجاست که یک تعدادی از آقای امرخیل قهرمان می سازند، حیرانم به این دسته که آقای ضیاءالحق امرخیل را قهرمان می گوید، از آنها باید پرسید، قهرمان چه؟
اگر جناب امرخیل تقلب کرده باشد، خیانت کرده و خائن خواهد بود و اگر تقلب نکرده، و اتهاماتش بر طرف شود، آقای امرخیل جز انجام وظیفه کاری دیگری نکرده (هزاران نفر دارند وظایف شان را انجام می دهند) پس کسانی که آقای امرخیل را قهرمان می گویند مشخص سازند که این قهرمانی از چه سبب است؟ من که نفهمیدم؟؟؟ دلیلی دیگری برای قهرمانی وی نمی بینم مگر اینکه به خاطر تقلب کردن اش قهرمان گفته شود.
با این قهرمان سازی های دروغین هیچ کاری برای افغانستان نخواهد شد. چه طرفدار امرخیل باشیم، چه طرفدار داکتر اشرف غنی احمدزی و یا هم طرفدار داکتر عبدالله‌،‌ بهتر این خواهد بود که از دولت و نهاد های مسئول بخواهیم که موضوع امرخیل را مشخص سازد، اگر بیگناه است، بیگناهی اش ثابت شود و اگر تقلب کار است باید محاکمه شود.
در نهایت باید گفت، امرخیل؛ تقلب کار یا نه، همین!

Monday, 16 June 2014

از سیاست افغانی نفرت دارم!


از سیاست افغانی نفرت دارم!

در افغانستان، اتهام، اتهام است و خیانت هم اتهام، و جالب تر اینکه بعضی از متهمین و خائنین قهرمان میشوند. یادم است که در طول 13 سال گذشته تعدادی زیادی متهم شده اند، اما این اتهام اتهام باقی مانده، نه بی گناهی ثابت شده و نه خیانت.
حتما در ذهن تان است: احمد ضیا مسعود در دبی، حصین فهیم، محمود کرزی، قدیر فطرت و تعدادی دیگر در ورشکستگی کابل بانک، عمر زاخیلوال در اختلاس، ستار خواصی در طرفداری صریح از طالبان، وحید مژده در رابطه داشتن با طالبان و پاکستان... و اکنون امرخیل در تقلب.
اتهام بالای امر خیل هم مانندی قضایای قبلی، اتهام باقی خواهد ماند. امر خیل برای بعضی ها قهرمان و برای بعضی ها خائن حساب خواهد شد.
دولت افغانستان نه بی گناهی این افراد را ثابت می کند و نه هم جرم شان را.
و اینجاست که قهرمان های ملی ما روز به روز افزایش می یاید، اما افغانستان هم چنان غرق در فساد باقی می ماند، نه پیشرفتی، نه آبرویی و نه حیثیتی.
و نفرت من از این سیاست سیر صعودی اش را می پیماید.


Tuesday, 10 June 2014

زنان قربانی مصلحت

زنان قربانی مصلحت


دیشب حاجی محمد محقق مهمان تلویزیون میترا بود، در یک قسمت از مصاحبه خبر نگار در مورد حقوق زنان و از جمله در مورد حضور نیافتنن خانم عبدالله عبدالله ( و بطور ضمنی خانم آقای محقق و... ) در مبارزات انتخاباتی سوال کرد، آقای محقق در جواب گفت: هنوز مردم افغانستان به آن درک نرسیده که بتواند حضور خانم های کاندیدا ها را بپذیرد، البته تنها این کار را جوانان و تحصیل کرده ها می پذیرد اما در میان توده ها تاثیر خوب ندارد، خبر نگار دوباره سوال کرد: شما گفتید که جوانان می پذیرد و قسمی که در مصاحبهء های تان گفته اید نقش جوانان در تیم شما بسیار چشم گیر خواهد بود و بیش از 60 فیصد از رای دهنده ها را هم جوانان تشکیل می دهد، پس جوانان می توانند این موضوع بپذیرد، اما آقای محقق در جواب گفت: تعدادی زیادی از جوانان هم این موضوع را نمی پذیرد و این بالای آرای مردم تاثیر بد دارد. خلاصه خبر نگار قانع نمی شد و وضعیت حاجی محمد محقق هم لحظه به لحظه بد تر می شد، این سوالها چند مرتبه تکرار شد و هر بار فشار بالای آقای محقق بیشتر و بیشتر می شد و از جواب دورتر، این بود که خبر نگار هم از خیر این جواب گذشت و سوال بعدی را پرسید.
دوازده سال کرزی خانمش را در درون ارگ نگهداشت و گفت که هنوز ذهنیت مردم افغانستان آمادهء پذیرفتن این موضوع نیست، مصلحت نیست که خانمش در رسانه ها و محضر عام حضور یابد و...
بجز داکتر اشرف غنی احمدزی دیگر کاندیدان ریاست جمهوری خانم های شان را در مبارزات انتخاباتی نیاورد، و هیچ کسی حتی روی خانم های این کاندیدان را ندیده، اکثریت این کاندیدان می گویند که مردم آمادهء پذیرفتن این موضوع نیست، مصحلت نیست، تاثیری بد دارد....
از برای خدا! شما از همین حالا خانم های تانرا قربانی مصلحت گری های خویش می کنید (مصلحت نیست، تاثیری بد دارد، ذهنیت مردم آماده نیست...) نا سلامتی، قرار است برای برابری و حقوق زنان و بهتر ساختن وضعیت زنان کار کنید... پس خانم و خانم های خود تان چه؟؟؟

Monday, 12 May 2014

قلب سالم افغانستان: سفری به ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور



نویسنده: کیت کلارک
ترجمه: رضا احسان

منبع: شبکهء تحلیلگران افغانستان

دقیقاٌ در سال 2000 بود که برای بار اول به ولسوالی لعل و سرجنگل سفر کردم (این ولسوالی، دو مرکز مهم جمعیت دارد، یکی لعل و دیگری سرجنگل، بناءً یک نام طولانی است و معمولا به صورت خلاصه لعل گفته میشود). من از بیدادگری های خشک سالی گزارش تهیه می کردم، مسیر سفر ما از کابل به طرف هرات بود، برای این منظور از مسیر تحت کنترول و خط اول میان جبهات طالبان و اتحاد شمال می گذشتیم- هرچند از نظر شخصِ دور از آن وضعیت، خط اول، ممکن، صرف یک زنجیر روی جاده باشد که یک جوان متبسم با سلام به ما آنرا باز می کند، یا حد اقل برای ما سفر بخیر می گوید.1
لعلِ در حافظهء من، یک سرزمین مرتفع متروک و پهن بود، که زود هنگام در اواخر سپتامبر رو به سردی می رفت و احساس می کردی که کاملا در وسط هیچ کجا قرار داری، اما در یک سفر طولانی و بیاد ماندنی بیش از حد قابل توجه نبود. اما زمانی علاقه ام به این ولسوالی اوج گرفت که نماینده های از جمع روشنفکران ولسوالی مذکور، چند ماه بعد، در دفتر بی بی سی در کابل، بدیدنم آمدند. آنها برایم وضعیت این ولسوالی را شرح  دادند و اینکه تا چه اندازه از قومندانان محلی خسته شده اند، قوماندانان، از حزب وحدت که هنوز رقابت های زمان جهاد را حفظ کرده اند؛ بعضی های شان از شاخهء حزب وحدت تحت رهبری محمد اکبری (در حال حاضر عضو پارلمان)، و بقیهء شان از متحدین محمد محقق (هم چنان عضو پارلمان) و محمد کریم خلیلی (معاون دوم ریس جمهور) بودند. اکبری تصمیم گرفته بود که با طالبان اعتلاف کند؛ قسمی که خودش در سال 1999 به من گفت: این تصمیم از این لحاظ بود تا جنگ داخلی در هزاره جات صورت نگیرد، در حالیکه محمد محقق و خلیلی به عنوان بخش از اعتلاف شمال، مصروف جنگ با طالبان بود.2
یکی از همان نماینده ها، داکتری کوتاه قدی با گوش های ضعیف بود، داکتر مذکور به من گفت: "ما از جنگ قواماندانان در مقابل یکدیگر، در این ولسوالی، خسته شده بودیم، بنا براین برای یک آتش بس مذاکره کردیم". وی در ادامه گفت: "ما کمپاین خویش را وسعت دادیم و به این تصمیم رسیدیم که مشکل اصلی شان بی سوادی بود، بنا بر این، ما صنف های را برای شان تنظیم کردیم"
مرا به این فکر رساند که لعل یقینا باید منطقهء مرکزیء سالم افغانستان باشد. این گروه از روشنفکران قبل از سپتامبر 2001، در اثر تلاش های شان برای صلح، تصمیم گرفتند تا لعل را از کشمکش ها بیطرف نگه دارد- نه با طالبان و نه هم با اتحاد شمال- به دلیل اینکه جنگ مشکل اصلی افغانستان بود. به نشان بیطرف بودنِ لعل، این گروه بیرق سازمان ملل را بر فراز مرکز اداری در سرجنگل انتخاب و بر افراشتند. توماس رَتیگ از "شبکهء تحلیلگران افغانستان"، همان گروه را یاد آوری می کند که به حضور هیئت اعزامی ملل متحد قبل از 11/9، به UNSNA، جاییکه بعد ها توماس به عنوان افسر ارشد سیاسی کار کرد؛ آمدند. این گروه به توماس در مورد چگونگی بیرون کردن جنگ جویان از این ولسوالی صحبت کردند، ظاهرا یک درهء بن بست، با توظیف کردن جوانی در ورودیء دره...
عکس: مارتین وان بایلرت

با برگشت من، در اکتوبر 2012 در آخرین مرحله، در سفر دیگر از هزاره جات، لعل را ولسوالیء یافتم که بنظر می رسید تمام امکانات لازمهء سازش های بعد از 2001 را در آغوش کشیده است. مثل بعضی از ولسوالی ها و ولایات، لعل غیر قابل دسترسی است و از این ولسوالی چشم پوشی شده، این ولسوالی، فقیر، کیلومتر ها دور از مارکیت، دور از مرز و مراکز مهم اقتصادی، در ماه های زمستان پوشیده از برف و موقعیت بسیار بلند و بهار بسیار دیررس برای تولید محصولات دارد. تنها چیزیکه این ولسوالی تولید می کند جوان های تحصیل کرده- دختر و پسر- است. ما گروپ های از دختران را دیدیدم که از فراز کوه های بسیار دور به طرف مکتب ها می رفتند و تعداد از این دختران به ما گفتند که آنها مثل برادران شان چندین ساعت را در برف راه خواهند رفت تا به کورس های زمستانی برسند. خانواده ها، دختران و پسران شان را به دانشگاه های کابل می فرستند و بعضی های شان حتی خوشحال هستند که دختران شان در لیلیه زندگی کنند. خانواده های پولدارتر اطفال شان را به کابل روان می کنند تا با اقوام شان زندگی کنند و آنها را به مکتب (کورس) برسانند؛ جاییکه استاندارد بالاتری و بهتری برای آمادگی گرفتن به (کانکور) و دانشگاه ها به دیده میشود.
لعل مکان مصئون و دوستانه است. مردم می خواستند که باما سخن بگویند و به عنوان یک فرد غربی، فکر می کردند که ما شاید، مثلاٌ یک داکتر لایق باشیم. چیزی که در لعل، بر خلاف نابرابری (جبر) طبیعت و جغرافیا، بصورت درست به پیش رفته؛ بنظر می رسد که این ولسوالی رونق یافته و پیشرفت های کرده؟  کمک های کمی به این منطقه رسیده، اما از برخورد ها، ما به این درک رسیدیم که بسیار مؤثر بوده است. در میان سازمان های غیر دولتیء خارجی، ,IAM تنها مؤسسهء است که یک تاریخ طولانی و خاص در این ولسوالی دارد. دان تِری در سال 2010 در بدخشان به قتل رسید و همسرش، سایجه، قبل از جنگ ها در ولسوالی لعل کار می کرد. حکومت محلی به نظر می رسد که این ولسوالی هیچ تاثیر گذار نبوده، اما ناخوانده و غارتگر هم نبوده. در این ولسوالی هیچ طالب و هیچ سرباز خارجیء وجود ندارد.
موضوع کلیدی در این ولسوالیء با جمعیتِ 100% هزاره3، این است که طالبان نمی توانند در این ولسوالی رخنه (حمله) کنند و به این لحاظ است که این ولسوالی به کمترین حد دلچسبی دونر های خارجی و اداره دفاعی امریکا قرار گرفته است.  به شکل بنیادی تر، سازش های سیاسیء بعد از 2001 یک دولت را بار آورده که بیشتر فراگیر برای هزاره ها است؛ تا از لحاظ تاریخی، کسی بتواند بخاطر بیاورد. هر چند، لعل، ارتباط بسیار کمی با مرکز بسیار دور خود دارد، با وجود این، بطور نسبی، باز هم فرصت های خوبی موجود است.
تا هنوز هم، موقعیت لعل، این ولسوالی را آسیب پذیر می سازد. بطرف شرق این ولسوالی، ولایت بامیان است و جاده هایش برای سفر خوب است، اما سفر به طرف غرب میتواند مشکل باشد. داستان رانندهء یک سازمان غیر دولتی ((NGO به ما گفته شد؛ که از مسیر جادهء مرکز ولایت- چغچران- ربوده شده بود و به ولسوالی دولتیار برده شده بود، جاییکه مردم قریه جمع می شوند تا تصمیم بگیرند که با این راننده چه کند، نظر به این گزارش، زمانیکه بزرگان بحث می کردند که آیا او را سر ببرد یا نه؛ اطفال هم به آنها گوش می دادند. باشندگان لعل تا هنوز قادر بوده که سطح امنیت را به حدی نگهدارد که در هیچ جای ولایت غور هرگز (یا از مدت ها بدینسو) بدست نیامده. اما آنها در وضعیت بد بختیء بیگانه بودن (جدا بودن) از مرکز ولایت خود شان قرار دارد، و اما کابل نیز احساس می کند که از این ولسوالی بسیار زیاد فاصله دارد.


___________________________________________
1.      در منار جام، بطرف غربیء جاده، آن سوی مرکز ولایت (چغچران) یک اسب سوار در جادهء اصلی در سال 2000، قوماندانان جهادی به ما نان ظهر دادند، در وسط راه فهمیدیم که نصف شان به شکل رسمی طالبان بودند، و بقیه از گروه جمعیت اسلامی بود. زمانیکه من این موضوع را یاد آوری کردم: که با بدست آوردن حمایت هردو حزب درگیر، برگشت به منطقه، به حد اکثر می رسد، آنها شریرانه خندیدند.

2.      یکی از شکاف های دوامدار از زمان جهاد در بین دو گروه مجاهدین شیعهء اسلامگرا، سپاه پاسداران به رهبری محمد اکبری  و سازمان نصر تحت رهبری عبدالعلی مزاری همراه با محمد  محقق و محمد کریم خلیلی از جمله چهره های پیشتاز. این دو حزب از جمله قدرتمندترین احزاب هشت گانهء شیعه بودند که در اثر فشار ایران تحت نام حزب وحدت اسلامی افغانستان در سال 1989 یکجا ساخته شد. بعد ها، در زمان جنگ های داخلی حزب وحدت شاخه شاخه شد.

زمانیکه تنش ها میان ب مزاری و ادارهء تحت رهبری ربانی در سال 1993 و بعد از آن، شدت گرفت، سپاه پاسداران اکبری دوباره به عنوان شاخهء حزب وحدت طرفدار ]حزب جمعیت اسلامی[ بوجود آمد. شاخهء اکبری به حمایت مسعود در چندین دور جنگ، با حزب وحدت مزاری و خلیلی، هم در کابل و هم در هزاره جات، درگیر شد. همین، رقابت های شاخه یی، اساس بسیاری از سوء استفاده های درون شیعه یی بود.

در سال 1995 حزب وحدت مزاری توسط نیروی جمعیت اسلامی احمدشاه مسعود در تنگنا قرار گرفت و به اتحاد با طالبان رفت (که بعد ها مزاری را به قتل رسانیدند). بعد از 1998 نقش ها تغیر کرد. زمانیکه بامیان به دست طالبان افتاد، اکبری با آنها متحد شد و در زمان امارت طالبان یکی از قدرتمند ترین چهره هایء شیعیان بود، بدون داشتن کدام جایگاه رسمی، اما مرکز هزاره جات، بامیان، را تحت نظارت یک بخش کوچک طالبان قندهاری اداره می کرد؛ در حالیکه خلیلی و محقق بر علیه طالبان مبارزه می کردند، و قسمت عمدهء حزب وحدت را شامل اتحاد شمال ساختند.

بعد از 2001، حزب به چهار شاخه تقسیم شد که همهء شان نام "وحدت" را با آوردن کمی تغییرات با خود داشت. این شاخه ها توسط محمد اکبری، کریم خلیلی، محمد محقق و قربانعلی عرفانی رهبری می شد.


3.      هزاره ها از جملهء محدود اقوامیست که طالبان قادر به نفوذ در داخل شان نبود.