Friday, 9 November 2012
Friday, 21 September 2012
اتحاد در تنوع(1)
اتحاد در تنوع(1)
اتحاد در تنوع شعاری از
"اتحاد بدون یکنواختی و تنوع بدون کثرت گرایی" اس(2). این اصطلاح(شعار)
که به اتحاد بدون داشتن فرهنگ مشترک، زبان مشترک، دین مشترک، رسم و عنعنات
مشترک تاکید می کند و همچنان جوامعی را که
- دارای باور های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی متفاوت است- تشویق به هم زیستی و اتحاد
می کند حتی پیش از میلاد مسیح در قسمت های شمال امریکا وجود داشت. در فرهنگ قبل-
مدرن غرب هم به شکل ضمنی وجود داشت و کم کم از زمان تمدن مصر و روم باستان تا
اروپای قرون وسطی وسعت پیدا کرد.
از آن زمان به
بعد در بعضی قسمت های جهان این اصطلاح کار
برد و طرفدارانی داشته و دارد:
-
در عقاید بهایی ها هم
این اصطلاح آمده است.
- در بیستمین تجلیل از سالروز آزادی افریقای جنوبی یعنی در تاریخ 1981 نیز مدار تجلیل را همین موضوع اتحاد در
تنوع تشکیل می داد.(3)
- اتحادیه اروپا نیز اتحاد در تنوع را به عنوان شعار رسمی پذیرفت؛
به عنوان مرجع برای گوناگونی فرهنگ های کشور های عضو اتحایه، این اصطلاح توسط یک
رقابت محصلان کشور های عضو انتخاب گردید(4).
-
این شعار در
اندونیزیا، چین، هندوستان و بعضی کشور های آسیایی برعلاوهء اینکه در باره اش
اتحادیه ها، سمینارها و کنفرانس های برگزار میگردد، عملا در بین مردم جا افتاده و
مشهود است.
داکتر موزامیل صدیق در یک مقالهء که توسط مرجان
مصطفی پور به فارسی ترجمه شد، در بارهء اتحاد در تنوع می نویسد:
در
جهانی كه ما امروزه زندگی می كنیم و «دهكده جهانی» گفته میشود، نمی توان از اتحاد
گروهها بدون پذیرش گوناگونی آنان برخوردار بود. نه تنها انسانها در نقاط مختلف
جهان با یكدیگر متفاوتند، بلكه ما در شهرهای خود و حتی در همسایگی، شاهد این تنوع
می باشیم.
در
میان انسانها این تنوع به شکل آشکارا قابل
مشاهده است. آنها دارای جنسها، رنگها، زبانها، نژادها و قبایل مختلف می باشند(5).
پس لازم است که انسانها به یگدیگر و تنوع جامعهء
خود احترام نموده و برای استقرار صلح و زندگی ی بهتر در کشور شان کمک کنند.
جهان امروزی- از این لحاظ که توسط انترنت، ایمیل، فکس، موبایل
و وگوشی و وسائل پیشرفتهء تکنولوژی به زود ترین و کم ترین وقت می توان از این سوی
دنیا به آنسوی دنیا در ارتباط شد و از حوادث، اخبار و پیشرفت های آنسو با خبر شد-
بنام دهکدهء جهانی می شود و هر کس که در این دهکده زندگی می کند عضوی از این دهکده
بوده و بدون شک نفع و ضررش متوجه همین دهکدهء می شود. در این دهکدهء جهانی تنوع به
حدی است که نمی توان شمرد، از تنوع ادیان گرفته تا زبان، نژاد، طرز تفکر، رنگ و
فرهنگ های متفاوت؛ باوجود این تنوع کشور های هستند که در آن از این تنوع نام برده
نمی شود بلکه این همه تنوع را زیر چتر انسان بودن و انسانیت می آوردند، باهم زندگی
می کنند، باهم کار می کنند، و همه باهم در آبادانی و سر سبزی کشور شان و حتی جهان
سهم می گیرند.
بطور مثال در ایالات متحدهء امریکا ادیان مختلف، زبان های
مختلف، مردم از نژاد مختلف و با فرهنگ های مختلف زیست دارند؛ اما بهجای اینکه مثل
بعضی کشور های جهان سوم به جان هم افتند و برای نابودی یگدیگر تلاش کنند، باهم
دیگر زیست مسالمت آمیز و خالی از تبعیض های نژادی، زبانی و دینی زندگی می کنند.
هرچند در طی سالیان دراز سیاه پوستان با تبعیض رو برو بودند اما امروز از تبعیض
های از این قبیل کمتر به چشم می خورند.
مثال دیگری هند است؛ کشوری
که در آن بیش از بیست دین، بیش از بیست زبان و بیش از بیست نژاد و فرهنگ وجود دارد
اما توانسته با این تنوع و گوناگونی متحد باشد و مردم آن زندگی مسالمت آمیزی را به
پیش برد.
بیشتر چیزی که باعث شد این مقاله را بنویسم احساسم در قبال
کشورم افغانستان است که در آن بیش از سه ده مردم قربانی برتری طلبی ها، جهل، رقابت
های سیاسی، قوم گرایی، مذهب گرایی شدند و هنوز هم میشوند. افغانستان نه تنوع
امریکا را دارد، نه تنوع چین و نه هند و اندونیزیا را.
افغانستان، کشوری که تنوع در
آن به پایین ترین اندازه اش می رسد اما باز هم متحد نیست، باز هم برتری طلبی وجود
دارد و تبعیض و نفاق.
بیایید یک کم از کشور های
چند زبانی، چند دینی و چند فرهنگی بیاموزیم و با وجود تنوع ادیان، زبان، قوم و
مذهب در کنار هم زندگی نماییم و و پیرو قانون کشور و اصول انسانی باشیم؛ زیرا در
غیر صورت ضرر دیده و هر روز مان نظر به روز قبل بد تر خواهد شد. طوری که تجربه
ثابت کرده جنگ های بی حاصل و خانمانسوز گذشته و بی اتحادی های گذشته همه را متضرر
ساخته، اقتصاد کشور را عقب گذاشته، حتی به صورت قطع میتوان گفت: هیچ شهروند کشور
از این اضرار مصئون نمانده. این است
واقعیت عدم تحمل و عدم هم پذیری که با وجود مشترکات زیاد هم دیگر را نپذیرفتیم و
به این روز رسیدیم.
بیشتر
از گذشته یاد کردن و وابستگی به گذشته(آنهم گذشتهء افغانستان) شاید کاری را به پیش
نبرد اما باز هم تجربه های گذشته را باید منبع پند قرار داده و برای تحکیم اتحاد و
برادری بکوشیم.با پذیرفتن اتحاد در تنوع متحد شده و کشور مانرا به طرف صلح و آبادی
به پیش ببریم.
با
احترام
محمدرضا
احسان-هند
منابع و مآخذ:
1.
unity
in diversity
2.
Unity in diversity Wikipedia
3.
http://en.wikipedia.org/wiki/Unity_in_diversity
Tuesday, 21 August 2012
اندیشه های محصور در چهار دیوار ستم؟
اندیشه های
محصور در چهار دیوار ستم؟
از شنیدن لغو کنسرت هنرمند محبوب و جوان کشور
شفیق مرید در هرات بدستور یک ملای هراتی شوکه شدم، مخوصا وقتی که در سایت بی.بی.سی. خواندم که موسیقی را ترویج کنندهء فحشا گفته و این
ملا به مردم دستور داده که در اعتراض با موسیقی و کنسرت شفیق مرید ظاهر شوند و
نگذارند که این کنسرت صورت گیرد.
آیا اینکاری درستی بوده که آقا مولوی انجام داده؟
سوالی است که در ذهن خیلی ها خلق شده و در وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی مثل فیس
بوک و تویتر بازتاب گستردهء پیدا کرده.
نظرمن
بسیار واضح و روشن این است که کاری درستی نبوده؛ بدلایل زیر:
1-
این کنسرت برنامه های جالبی داشته که میتوانسته به اتحاد و برادری
مردم کشور کمک کند
2-
روز های عید بوده و مقصد از کنسرت آوردن خوشی به مردم درد دیده و رنج
کشیدهء کشور بوده.
3-
این دستور نه تنها آزادی مردم را زیر سوال برده بلکه دخالت مستقیم در
زندگی مردم به حساب می آید.
باز
تابی که خبر لغو شدن کنسرت آقای شفیق مرید داشته هم طرفدارانی داشته و هم
مخالفانی.
طرفدارانی که موسیقی را حرام و مخالف ارزش های
اسلامی میدانند و این طرفداران اکثریت شان را در بین مردم بیسواد و کم سواد داشته،
آنها در هر جای که از لغو این کنسرت طرفداری کرده از طرز نوشتن و انتقاد و اعتراض
و استدلال های شان معلوم بوده که در نوشتن و استدلال دست بالای ندارد.
میتوان گفت که اندیشه های شان نزدیک به همان
اندیشه های طالبانی و سنتی سابق قرار دارد که بدون تحقیق و بدون آگاهی و دلیل اگر
یک ملا چیزی را خوب گفت؛ پس خوب به خورد شان میره و اگر مولوی چیزی را بد گفت و از
نظر اندیشه هایش بد بود آنرا بد میگیرند. بدی اینجا است که از آدرس دین چنین
استدلال های را ابراز می نمایند.
اما
مخالفان لغو این کنسرت اکثرا محصلین و تحصیل کرده ها بودند که لحظهء شادی آوردن به
مردم درد دیدهء کشور را کار درستی دانسته و از شفیق مرید حمایت می کنند. آنها
اندیشه های نو و اندیشه های استدلال گری دارند که خبری را بدون آگاهی نمی پذیرند
واز خود شان اراده و توانایی استدلال دارند.
حال
موضوع دیگری: چه چیزی باعث شده که اندیشه های این مردم تا این حد محصور و در بند
بماند؟ این سوالی دیگریست که از طرف بعضی دوستان و آشنایان میشده.
به
نظر من اولین موضوعی که باید روی آن بحث شود و وظیفهء روشنفکران هم است که در
موردش به مردم برسانند واژهء "علم" است؛ چطور؟ به اساس استدلال که بنیاد
گرایان دینی و اکثریت توده های مردمی از ملا نماها و مولوی نماهای شان شنیده علم
تنها موضوعات مرتبط با دین را مربوط میشود و هر چیزی که مربوط به موضوعات غیر دینی
با شد علم نمی شوند یعنی تنها خواندن و آموختن قرآن وآگاهی از نماز و دستورات
نماز، روزه و احکام نماز، قیامت و قبر و از این فبیل مسایل را در شمار علم می
گیرند. از این لحاظ است که آنها(ملا نما ها) از نفوذ که در بین مردم داشته کار
گرفته و این موضوع را تبلیغ کرده و پیشوند عالم را هم به نام های شان اضافه کرده.
دانشمندان و تحصیل کردگان رشته های غیر از فقه و صرف و نحو...هر قدر هم درس خوانده
و تحصیل یافته هم باشد پیشوند به نام عالم به نام های شان اضافه نمی شود چون آنها
را علم نمی شمارند. بنا بر این این موضوع یک نوع امتیاز به آنها داده و غرور.
غروری که خود شانرا رهبر و پیشوایی مردم ببینند و عالمی که همه چیز را می فهمند.
چون آنها نظر به دامنهء تنگی که برای علم قرار داده اند آنها را به نوعی متعصب
ساخته و در صدد دفاع از قلمروی شان می برآید.
موضوع
دوم: دخالت های دولت های دارای منافع مثل پاکستان و ایران و عربستان. البته
عربستان را باید سردمدار این عقب ماندگی فکری دانست چون در صورت استقلال فکری ای
افغانستان و خیلی از کشور های دیگر؛ در آمد آنها کم شده و در حقیقت یکی از دریاهای
جاری به در آمد شان خشک میشود از این لحاظ همیشه کوشش کرده تا مردم از ساحهء فکری
که در تسلط آنها باشد بر آمده نتواند. هر چند عربستان خود به این مشکلات دچار است.
موضوع
سوم را که میتوان از آن یاد کرد موضوع تاریخی است که مربوط به پس منظر تاریخی
میگردد و آن اینکه: چون در افغانستان درهای نفوذ کشور های انگلیس، امریکا، روسیه و
چین باز شدند؛ تعدادی بدون در نظر گرفتن ظرفیت های مردمی کشور تلاش کردند که از
همان کشورها تقلید نمایند در حالی که شرایط آن کشور های هیچ با حال و روز کشور
سازگاری نداشت موضوعی که بیشتر زمینهء رشد این نوع افکار بنیادگرایانه و تعصبی را
در افغانستان مهیا ساخت. موضوع که بیشتر نقش داشته تلاش یک دورهء تاریخی برای از
بین بردن دین و باور های دینی از کشور بود که باعث شد شکاف های عظیم در بدنهء ترقی
و پیشرفت کشور وارد گردد و یک تعداد متعصب را متعصب تر ساخت و تا این تعصبات در
زمان طالبان و مجاهدین به اوج خود رسید و این نوع باور های در قید و بند را ریشه
یی و نهادینه ساخت. و این باور ها آنچنان در عمق بعضی از مغز ها جا گرفت که آنها جزء از هویت و دین و انسانیت شان می دانستند،
حال اگر چنین اعتراض_در مقابل یک کنسرت که به مناسبت عید و برای خوشی دادن و
برگرداندن اتحاد در بین مردم برگزار میگردد_ صورت میگیرد جای تعجب ندارد.
به باور من کنسرت های این هنر مندان بیشتر از
صحبت ها و موعظه های یک دندهء، تعصبی و برتری طلب های مذهبی و دینی این ملا نماها
و مولوی نماهای تنگ نظر و بی اطلاع برای متحد ساختن مردم و برای استقرار برادری و
برابری نقش دارد.
Wednesday, 15 August 2012
گناهی جز بیگناهی نداشتند
دیروز تاریخ 2012/8/14 در اثر سه حمله همزمان انتحاری در
زرنج مرکز ولایت نیمروز ده ها تن کشته و ده ها تن دیگر زخمی شدند. طوری طلوع نیوز
تعداد کشته شدگان را 20 کشته و 48 نفر زخمی شدند و مسئولان شفاخانه ولایتی نیمروز
تعدا کشته شدگان را 28 تن و تعداد زخمیان را 55 تن گفته است که به شفاخانه آورده
شده و بی بی سی هم نزدیک به شصت کشته گزارش داده است، اما یکی از نمایندگان ولایت
نیمروز تعداد کشته شدگان را بیشتر از صد نفر و تعدداد زخمیان آنرا نیز بیش از صد
تن گفته و تعداد افرادی را که انتحاری بودند شش نفر گفته شده که سه تن آنها انتحار
کردند و سه تن دیگر از طرف پولیس دستگیر شدند. تلفات بسیار سنگینی است و آن هم
شامل مردم ملکی و اطفال و زنان که همه
بیگناه هستند.
شاید جرم شان همین بوده که بیگناه هستند؟ و به زندگی عادی و روزمره شان مصروف هستند.
سوال های زیاد را در ذهن همه بر می انگیزاند.
1- آنان کی ها هستند؟
2- اهداف آنان چه هستند؟
3- چه باعث می شود که حتی از جان شان بگذرند.
4- آخر چرا غیر نظامیان و اطفال و زنان دسخوش این حملات قرار میگیرند؟
5- چرا این انسان های قصی القلب از خداوند شرم نمی کنند و در شب های نزول قرآن
کریم دست به قتل و آدم کشی می زنند و افراد بی گناه را از بین می برند؟
این
ها و صد ها سوال دیگر هستند که جواب به اینها هم مشکل به نظر می رسد اما طوری که
از شواهد و گذشتهء اینها بر می آید می توان گفت که این ها افراد خطر ناک و با هدف
های هستند که اهداف شان حتی از دادن جان نیز برای شان اهمیت دارند. قرار گفته های
پولیس نیمروز سه فرد انتحاری که دستگیر شدند و نتوانستند انتحار کنند ایرانی است
یا تربیه شدهء ایران هستند گرچه این حرف تا حال تایید نشده و تعدادی هم اینها را
مربوط به گره طالبان میدانند که برای بدست آوردن اهداف شان در افغانستان انتحار می
کنند و گروه سوم هم آنها را پاکستانی خوانده و مربوط به شبکه های های تروریستی
پاکستان میدانند و گروهی هم آنها را ناراضیان داخلی دولت میدانند.
این در حالی است که ایران شدیدا تحت فشار تحریم
های مالی و اقتصادی ساز مان ملل و امریکا قرار دارد و میتواند با این کارش امریکا
و جامعهء جهانی را در افغانستان مصروف نگهداشته و آنها را در ماموریت های شان
ناکام جلوه دهد و تا اندازهء فشار را از دوش شان کم تر نماید.
از طرفی هم طالبان بخاطر حفظ سنگر و جایگاهی شان
و هم چنان برای اینکه نشان دهند که هنوز قدرت دارند و میتوانند در افغانستان تخریب
کنند زور شان را نشان میدهند تا درصورت پروسهء صلح منافع زیاد بدست آورد و پیروز
به نظر بیاید
احتمال سوم که پاکستان برای فشار آوردن بالای
دولت افغانستان و مصروف نگهداشتن کشور میتواند این کار را انجام دهد این در حالیست
که از چندی بدین سو راکت پرانی بالای خاک افغانستان در جریان است تا در اثر این
فشار ها دولت افغانستان خط دیورند را به رسمیت بشناسد و فرصت پیدا نتواند تا باز
خواهان توسعهء افغانستان گردد و هم چنان از سلطهء پاکستان بیرون آمده نتواند.
در احتمال چهارم که بسیار ضعیف به نظر می رسد.
این است که دولت افغانستان نتوانسته رضایت باشندگان کشور را فراهم سازد و مشکلات
از هر طرف غوغا می کنند. در بعد اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی و اجتماعی پس
میتوانند برای اعتراض چنین کار های صورت گرفته و مردم به سمت مخالفان دولت رو اورده
که این احتمال بسیار ضعیف است.
به هر حال آنانی که به چنین کار های نا انسانی و
وحشیانه دست می زنند نه تنها بویی از اسلام و انسانیت نمی برند بلکه وحشیان قرن اند که می خواهند
بوسیلهء آدم کشی و ایجاد ترس و دهشت به اهداف شوم شان برسند.
Wednesday, 22 February 2012
خاطرهء از یک شب سرد در هند
تاريخ23-12-2011
از پونه به طرف تاج محل حركت كرديم و سفر ICCR تاريخ
26-12-2011 شروع ميشد. تاريخ 23 ساعت چهار
بجه صبح قطار ما پونه را به قصد دهلي تر ك ميكرد ما تقريبا 40 دقيقه پيش از زمان
حركت به ايستگاه قطار رسيديم، شب هاي زمستان در هند بود ولي پونه آب و هواي تقريبا
يكسان دارد يعني تفاوت زياد جوي بين زمستان و تابستان نيست و آن شب هم سرد نبود.
قطار به راه افتاد و داشتيم كم كم از پونه دور ميشدم تا از پونه و بالاخره از
مهارشترا بر آمديم و وارد ايالات ديگر هند شديم مسير حركت ما بطرف شمال بود و هر
چه كه پيش ميرفتيم هوا سرد و سرد و سردتر ميشد و تا اينكه ساعت 3 بجه به اگره
رسيديم -اگره جاي است كه تاج محل در آن قراردارد- اگره خيلي سرد بود كه حتي همه گي
از سردي به لرزه افتاده بوديم. در آن شب سرد وآن دم صبح با كمال تاسف افرادي را
ميديديم كه در گوشه و كنار سرك خوابيده و حتي بعضي شان لحاف ندارند تا بالاي شان
بياندازد تا كه از سوز سردي در امان ماند و عدهء هم دستان خويش را حلقه به دور
زانوان شان كرده و سرهاي شان را بالاي زانون شان گذاشته و دور آتش نيمه افروخته يا
كم سوز نشسته اند. به خود ميگويم تو با پوشيدن اين جاكت و شلوار و جوراب و همه وهمه
به لرزه افتاده اي و يك شب ترا بيتاب كرده بيا و نظري به اين انسان ها بيانداز كه
همان جاكت و شلوار سالم را ندارند و هر شب بايد در جاي يا گوشه در بيرون از خانه
براي گذراندن آن شب مسكن بيگيرد و هر شب سرما را، درد را، گشنگي را تحمل كنند.
اينها هم انسان هستند، اينها هم سردي را حس ميكنند درد را، تشنگي وگشنگي را وهمه و
همه آخر چرا دست اينها گرفته نمي شوند؟ چرا اينها هر ثانيه در جهنمي زندگي بسوزندو
و بسازند؟ ياد اشعار سعدي مي افتم كه سروده است:
بني
آدم اعضاي يگديگر اند
كه
در آفرينش زيك گوهرند
چو
عضوي بدرد آورد روزگار
ديگر
عضو ها را نماند قرار
اينها هم عضو
بدن انسان ها اما ببينيم كه آيا واقعا بدن با داشتن اين چنين درد ها قرار دارد
يانه؟ سرمايه داران را ببينيد، سياست مداران كه بالاي چوكي هاي نرم و چرم لم داده
و در اتاق هاي گرم و تزئين شده با طلا ميخوابند و شكم ها برآمده و از تمام لذت هاي
دنيوي برخوردار آيا واقعا آنان اعضاي اين بدن كه سعدي تعريف كرده؛ هستند يا نه؟
اگر هستند چرا براي از بين بردن اين حالات و براي ازبين بردن فقر و بد بختي و
بيكاري تلاش نمكنند. اين انسانهاي كه در اين دور و بر سرك هستند تنها چند نمونه از
انسانهاي بي خانه و منزل و بيكار و شغل هستند. برو و ببين دهلي را كه خانواده ها،
مرد و زن خانواده با فرزندان شان در كنار سرك شب را ميگذرانند و به گفته يك
رانندهء ريكشا كه ما در كنار سرك به دنيا مي آييم بعد در كنار سرك بزرگ ميشويم و
در كنار سرك عروسي ميكنيم و فرزندان مان د ركنار سرك به دنيا مي آند و با لاخره
زندگي ما هم در كنار سرك ختم ميشوند و از دنيا ميرويم و فرزندان ما هم در كنار سرك
بزرگ ميشوند و چون ما پول حمايت از تحصيل آنها نداريم بيسواد باقي ميماند و اين
فقر و بدبختي بالاخره ارث و ميراث ما به فرزندان ما باقي ميماند و بس...
بياييد به
افغانستان برويم كابل را بگو كه چه اندازه انسان هاي بي خانه و بيكار و انسان هاي
كه از نبود شغل و كار كه نان بخور و نمير روزانه را بدست آ ورد در رنج هستند و
ولايات دور دست افغانستان كه سرك وجود ندارد، برق وجود ندارد، خشكسالي هم كه هست و
حتي صداي سلام حكومت به آنجا ها نميرسد. و آنان نيز از فقر و گرسنگي و بيكاري و
گذراندن زندگي روزانه سخت به عذاب هستند. و بالاخره آنان هم چيزي جز فقر و تنگدستي
چيزي ديگري نخواهند داشت تا براي فرزندان شان به ارث گذارند. و هم كاركنان دولتي و
سرمايه داران و سياست مداران را ببينيد كه آيا از تمام درد هاي مردم و فقر فرهنگي
و بيسوادي و هم تنگدستي پولي و گشنگي و تشنگي و بدبختي هاي جامعه چيزي را احساس
ميكنند و آيا از درد عضو از اعضاي بدن خويش خبر دارد؟ اينجاست كه بايد گفت بياييد
درد را در پاي خود، در شكم خود، در سرخود، در دل خود، در پوست بدن و بالاخره در
استخوان خويش احساس كنيم و براي از بين بردن دردها تلاش كينم و پيش از اينكه درد
فراگير شود آنرا براي علاج و تداوي براي داكتر هاي بسيار ماهر و فهميده ببريم تا
عمر دراز و تن صحت مند و سالم گردد.
( برگرفته ازدفترچهء
خاطراتم)
محمدرضا احسان
آیا خلاقیت ذاتی است یا کسبی؟
انسان هاي خلاق
حمل ميكنند، پروش ميدهند و تحويل ميدهند. بعضي از ماها فكر ميكنيم كه خلاقيت چيز
بسيار مشكل است و اين بهتر است كه فقط به چند تا انسان هاي خلاق واگذار شود.
اينكار درست نيست. هر يك از ما ميتوانيم خلاق باشيم و قدم اول اين است كه شما باور
كنيد كه شما هم ميتوانيد بيانديشيد. بيانديشيد بلي من هم ميتوانم خلاق باشم.
خلاقيت يا نو
آوري تنها معني ايجاد بعضي چيز هاي اصل يا كاملا جديد را نمي دهد، بلكه در معني
وسيعش انجام دادن بعضي چيزها بطور متفاوت و متمايز از ديگران را خلاقيت مي گويد.
فقط تصور كن كه ميگوييم" دوباره چرخ را اختراع نكن" اما ما ميدانيم كه
چرخ باربار اختراع شده و براي چندين بار. ابتدا كنده هاي چوب هاي گرد اختراع شدند
و اين درست 750000 هفتصدو پنجاه سال پيش از امروز بود تا بارهاي سنگين را انتقال
دهند. در حدود 3500 قبل از ميلاد اين كنده ها بريده شدند كه چرخ بسازند. بعد از آن
چرخ بار بار اختراع شد در مدت صد ها سال بطرف تايرو تيوب نزديك شد و حال تاير هاي
بدون تيوب ساخته شد و امكان دارد از اين پيشتر نيز برود. خلق كردن يا بوجود آوردن
به معني توليد كردن است.
قدم اول:
تشبيهي يا
استعاره يي فكر كردن بهترين راه مؤثر متفاوت فكر كردن است. استعاره يك قياس يا
همانندي است به واسطهء وصل كردن اشيا با انگاره ها بوسيلهء استعمال الفاظ است.
بطور مثال: تورا از ته قلبم دوست دارم. يا"فكر زايا" اين ها استعاره
هستند اما ببينيد كه تا چه اندازه قوي است تا يك نكته را تشريح كنند. من فكر زايا
را آورده ام تا خلاقيت را در عمل تشريح كنم. تولد يك طفل بالا ترين شكل خلاقيت
است. استعاره يي فكركردن به شما اجازه ميدهد كه تصور كنيد و تصور كردن كليد براي
خلاقيت است.
به گفتهء آلبرت
انيشتين"تصور يا ابتكار كردن مهم تر از علم است".
انسان هاي خلاق
كنايه گوي و شوخ طبع اند:
جنبه ديگر تصور
انسان هاخوشمزگي و شوخ طبعي است. اين آسان نيست كه يك فكاهي يا يك سخن خنده دار را
بوجود آورد بدون تصور و ابتكار. شوخ طبع بودن شكل عقلاني خوشمزگي است. افراديكه كه
بذله گو هستند همچنان استعاره يي فكر ميكنند واز اينرو آنها كنايه گوي و بذله گو
هستند. بيربل يكي از وزراي امپراطوري شاه جهان(امپراطوراكبر)بود. داستان ها و
حكايت هاي بيربل پر از شوخ طبعي و بذله گويي هستند، كه تا هنوز هركدام شان بيان
كنندهء مفكورهء است و راه حلي براي يك مشكل. گفته ميشه كه بخاطر طنز هاي تيز و يك
مغز تابان و خلاق او شاه جهان اكثرا براي حل مشكلات پيچيده
به او وابسته
بود.
در زندگي تان
خوش مزه گي و شوخ طبعي را راه دهيد:
شعاع تعامل را
در زندگي تان گسترش دهيد و بطور غير مستقيم خارج ازصندوق حركت كنيد."خارج از
صندوق فكر كنيد" پس چطور خارج از جعبه يا صندوق فكر كنيد. خارج از يك محدوده
فكر كردن ميتواند به تدريجي صورت گيرد.
يك راه ساده كه
ميتوان خلاق شد اين است كه قوه تعامل خودرا توسعه ببخشيم و متدرجا از فكر محدود
شده يا زنجير شده خارج حركت كنيم. افكار تان را در يك محدوده كوچك زنداني نكنيد
مقالات زياد را در مورد چيز هاي مختلف بخوانيد و كتاب هاي زياد را مطالعه كنيد،
فيلم هاي مختلف را تماشا نماييد، به مصاحيه ها و به حركت هاي مختلف زندگي گوش
دهيد. تمام اينها به شما كمك ميكنند فكر كنيد و مغز شما را غلغلك ميدهد و شما هر
گز نميدانيد كه چه وقت يك انگاره جديد در ذهن تان مي آيد. بيرون آمد بعضي از
انگاره ها بعضا نياز دارد كه شما خارج از قاعدهء كتاب فكر كنيد. بنابر اين
"در قاعدها شكاف ايجاد كنيد و نگران نباشيد" اگر شما يك تاييد گرا هستيد
شما هز گز نمي توانيد اصولي شويد و اگر شما ريشه يي فكر نكنييد شما نمي توانيد كه
متفاوت از ديگران فكر كنيد و اين آخر خلاقيت است.
نوآوري توقف
ميكنند وقتي كه شما ميگوييد كه ديگران در مورد اين چه فكر ميكنند؟ اگر در مورد
انگاره يي قانع شديد امتحانش كنيد وانجامش دهيد. اين هم يك نظر خوب است كه استعداد
جديد را تجربه كنيد. من بخاطر دارم وقتي را كه ما ميخواستيم طراحي كتابخانه مانرا
جديد سازي كنيم، بجاي انتخاب بهترين طراح هاي داخلي، من يك جوره طراح را كه چندان
سابقه نداشتند و فقط چند تا پروژه را بعد از فراغت طراحي كرده بودند آوردم، در وقت
بحث پلان را كه ما موافقه كرديم يك طرح جديد بود و سرانجام يك كتابخانه اي را
طراحي كرديم كه متفاوت و زيبا بود.
وقتش رسيده كه
خلاق باشيم:
آيا زمان مشخص
براي خلاقيت براي هركدام ما وجود دارد؟ آيا ما در بخشي از روز زياد خلاق هستيم و
در بخشي آن بيحاصل؟ براي اين سوال جواب مشخص وجود ندارد. اما اين امكان است كه شما
انگارهء جديد بدست مي آوريد وقتي كه ضمير ناخود آگاه شما آزاد باشد. براي مثال
انگاره هاي جديد درذهن من وقتي مي آيد كه من در اطراف بستر خواب خود دور ميخورم و
خود را مي اندازم. از اين لحاظ من يك پنسل و يك دفترچه را بالاي ميز پهلوي بستر
خود ميگذارم، اگر اين ديدگاه يا نظر را فورا ننويسيم مشكل است كه صبح دگر دوباره
به ذهن بياوريم. و يك مفكوره يي عالي ناپديد مي شود و شايد هرگز به ذهن شما دوباره
نيايد. البته براي يك فكر خلاق مشاهده وملاحظه كردن يك چيز بسيار خوب است و وقتي
كه ما چيزي را مشاهده ميكنيم در باره اش معلومات كه در مورد اش داريم در ذهن مي
آيد و يك راه مهم خلاقيت است. فزيكدان مشهورنيوتن با مشاهدهء افتادن سيب از درخت
به فكر فرو رفت كه به چه دليل سيب به طرف زمين آمد چرا به طرف بالا نرفت؟ و
بالاخره قوهء كشش را كشف كرد.
اجرا: كليد
براي موفقيت
انگاره يا تصور
هاي جديد در وقت واقع شدن شان ممكن است بسيار شفاف نباشند. هدف اين كه وقتي كه شما
يك تصور در ذهن تان مي آيد ممكن است ابهام زياد در آن باشد. بعضي اوقات بهتر است
مثل كه گاو نشخوار ميكند بكار بريم، به فكر كردن ادامه دهيم، ابهام كم كم بر طرف
ميشود. كسب يك تصوريا انگاره به تنهايي كافي نيست، بايد خوب باشد، پرورش داده شود
و سر انجام به طور شايسته اجرا شود. نظريه ها يا انگار هاي زياد وجود دارند كه
شايسته هستند ولي پرورش داده نمي شوند و انگاره هاي زياد وجود دارند كه پرورش داده
ميشوند اما اجرا نمي شوند. تمام شگفت هاي مهندسي اول در مغز تولد ميشوند و بعد به
تخته براي رسم كردن ميروند و به مرحلهء اجرا در مي آيند.
يك انسان نوآور
يا خلاق نه تنها متماير فكر ميكند، بلكه او انگاره هارا درك ميكند، پرورش ميدهد و
سرانجام تحويل ميدهد اين است پروسه نوآوري و خلاقيت.
نوشته: ويرندر كپور
ترجمه: محمد
رضا احسان
منبع: پونه
تايمز
آنچه از دوستم آموختم
داستان:
نامم صابر است و 28 ساله هستم. در قريه اي سر سقابه اي لعل
و سر جنگل زندگي ميكنم و دوسال ميشود همراه خانوادهء خود از ايران برگشته ام به
كشور كه در آن به دنيا آمده ام. مدت طولاني عمر من در ديار غربت در سختي و مشكلات
فراوان و با انواع درد ها گذشت ولي هيچ گونه ثمرهء نديدم. داستاني را اينك خدمت
شما بيان مينمايم كه زندگي ام را شكل داده و مرا اميد وار به آينده كرده است.
دوسال پيش كه تازه از ايران آمده بوديم مادرم كمي مريض شده
بود و تكليف معده داشت و در همان روز هاي اول آمدن مان از خانه بر آمديم به عزم
داكتر به مر كز لعل شفا خانهء( سي. اچ. ا). ساعت هشت بجه بود كه پيش شفاخانه
رسيديم. پيش روي شفاخانه شلوغ بود و هر كه در صف ايستاده بود و به نوبت كارت دخولي
گرفته و داخل ميرفت. من و مادرم نيز در صف ايستاد شديم و تا مريض ها يكي يكي رفتند
و نوبت به ما رسيد و داخل رفتيم. از يك پيش خدمت، اتاق معاينه را سوال كرديم؛ او
اتاق را به مانشان داد و رفتيم طرف اتاق. اتاق سوم بود. داخل يك مرد جوان و سه تا
زن ديگر كه همه داكتر بودند حضور داشت.
وقتيكه چشمم به داكتر مرد افتاد تكان خوردم زيرا خيلي آشنا
به نظر مي آيد خدايا من اين مرد را كجا ديده باشم، به طرفش خيره شدم و فكر كردم كه
كجا ديده باشم، لرزيدم. اوه خدايا! باورم نميشه، كسي كه ميبينم، هم صنف و همسايه و
هم قريه ام و دوست كودكي ام حامد مي باشد، حامد كه در خوردي با هم در يك مكتب درس
ميخوانديم وگذشته از آن هم بازي كودكي و دوست كودكي ام. آ يا خواب ميبينم؟ نه! نه!
خواب نميبينم. راستي كه حامد است حامد كه هردوي ما تا صنف پنج يكجا درس خوانديم
ولي او نتوانست صنف ششم را با من باشد زيرا ناكام ماند و همان ناكامي جدايي مارا
در قبال داشت. حامد كه نمي توانست كارهاي خانگي خود را به درستي انجام دهد، امروز
داكتر شده. نمي توانستم باور كنم، شما چه؟ اگر شما بوديد، ميتوانستيد باور كنيد؟
با خود گفتم سوال كنم.
- شما حامد نيستيد؟
- بلي اسم من حامد است شما مرا از كجا ميشناسيد؟
- مرا نشناخي؟
- نه ولا درست نشناختم.
- من صابرم صابر هم صنفي و دوست تو.
- صابر، آه صابر راستي كه چقدر فرق كرده اي و هيچ نشناختمت.
حامد مرا به آغوش كشيد و صورتم را بوسيد و دستش را به دور گردنم انداخت.
- چه وقت از ايران آمديد؟
- دو سه روز ميشه آمديم. شما چطور از سر سقابه كوچ كرديد ؟
- ما بعد از فوت پدرم تمام زمين ها را به اجاره داديم و از آنجا امديم به شهر
نو.
حامد همراه مادرم هم احوالپرسي كرد و برايش گفتم كه مادرم
مريض است. معاينه كرد و نسخه اش را نوشت و به من داد. صابر از ديدن من و مادرم
واقعاً خوشحال شده بود و اصرار كرد كه شب را همراهش بمانيم، گفتيم نمي توانيم.
قبول نكرد، زياد اصرار كرد؛ گفتيم كه تازه از ايران آمده ايم و مردم به ديدن ما مي
آيند، ولي باز قبول نكرد و مجبور شديم شب را همراه صابر برويم.
من به خانه زنگ زدم و موضوع را با پدرم درميان گذاشتم و جريان را گفتم. آن ها
چيزي نگفتند.
صابر از ما معذرت خواست كه خودش نمي تواند مارا خانه برساند. ولي يكي از نگهبانان
شفاخانه را همراه ما روان كرد و به نگهبان كه محمود نام داشت گفت كه مارا برساند.
نگهبان كليد موتر حامد را گرفت. ما اول ادويه را از اتاق دواخانه همان شفاخانه
گرفتيم و سوار موترشديم و شهر نو رفتيم.
من وصابر يكجاي در قريه يي سر سقابه لعل وسر جنگل روز هاي
طفوليت را گذرانده بوديم. يادم مي آيد كه هردوي ما هر بعد از ظهر، بعد از نان
خوردن گوسفندان ما و او را به چراندن ميبرديم و غروب پس مي آورديم و اول گوسفند
هاي اورا جدا ميكرديم و بعد از ما ميماند و خانه ميكرديم و به همين منوال ميگذشت.
هردوي مان هر پيش از ظهر همراه بچه هاي ديگر مدت 40 دقيقه
را پياده به مكتب دارالهدا مركز لعل ميرفتيم. بعضي از روزها كه استاد گرامي، حاجي
حكيمي از ما كارخانگي ميخواست. من كار خانگي ام را انجام داده و به استاد ميدادم
ولي او انجام نميداد و استاد براي دو سه دقيقه اورا پيش روي صنف ايستاد ميكرد و
برايش نصيحت ميكرد. بعضي روز ها هم من و يا پدرش كار خانگي اش را انجام ميداديم.
به همين شكل تا اينكه صنف پنج شديم و بعد صنف پنج را هم
خلاص كرديم و امتحانات را سپري كرديم و در انتظار نتايج بوديم و بعد از گذشت
تقريبا سه ماه نتايج را اعلان كردند و من اول نمره اما حامد ناكام ماند. من از
بابت ناكامي او خيلي ناراحت شدم و همان شب را خوابم نبرد.
نوروز آمد و با آمدن نوروز و سال نو دردل همهء ماه هلهمه و
شوق و هيجان مكتب رفتن از نو شگفت. درس ها آغاز شد و ثبت نام كرديم و كتاب گرفتيم.
من كتاب هاي صنف ششم را گرفتم ولي حامد چه؟ حامد دوباره كتاب صنف پنجم را گرفت و
صنف پنجم را با اميد دوباره شروع كرد. مشوق حامد پدر ومادرش بودند و برايش درد دل
دادند كه خير است ناكام مانده باز كامياب ميشه و هر ناكامي آغاز كاميابي ميباشد.
ماه جوزا فرا رسيد و با فرا رسيدن ماه جوزا نا امني ها آغاز
شد و جنگ هاي داخلي در گرفت وجنگجويان براي قدرت ويا هم حفظ جان يا محافظت از قوم
به برادر كشي و مردم كشي پرداختند و بالاي مردم ظلم ها نمودند. براي مدتي مكاتب
تعطيل شد.
15 جوزاي همان سال پدرم تصميم گرفت همه سامان هاي خانه را
بفروشد و ايران برويم. آنروز ها مردم زياد بطرف ايران ميرفتند. ما هم از كشور،
مهاجر شديم از دست برادران وظلم هاي كه آنها انجام دادند.
زنگ در وازه را زديم، همسر حامد، زن زيبا چهره وقد بلند و
مؤدب دروازه را بروي ماباز كرد و محمود ما را به او معرفي كرد و بعد از احوالپرسي
داخل رفتيم. صحن حويلي بسيار زيبا و موزاييك شده در و سط حويلي نهال هاي سيب سر
سبز و گل هاي گوناگون هم كاشته بودند خيلي با سليقه و زيبا. همسر حامد مارا به
مهمان خانه رهنمايي كرد، مهمانخانهء خيلي زيبا باپرده هاي رنگارنگ و منقش و تابلو
هاي طبي نصب شده و قالين فرش شده بود همسر حامد هم معلم بود و در ليسهء نسوان مر
كز لعل تدريس ميكرد....
چهاربجه شد و حامد از شفاخانه مرخص شد و آمد. باز به صحبت
كردن شروع كرديم. حامد از من خواست كه در بارهء اين چهارده سال كه در ايران بودم
در باره اش بگويم. من همه چيز را برايش قصه كردم و اينكه چطور از اين جا به هرات
به سختي رفتيم و بعد مرز اسلام قلعه و بعد داخل خود ايران و سختي هايي را كه
كشيديم و آزار و اذيت كه از بعضي از ايراني ها به بنام افغاني رسيد و اينكه من
نتوانستم به درسم ادامه بدهم وبي سواد ماندم و....
- خوب شما قصه كنيد كه چطور داكتر شديد و چه ها گذشت.
- من بعد از ناكامي و جدا شدن از تو باز نا اميد نشدم و به تشويق پدر و مادرم
به خواندن ادامه دادم و مدتي بعد از رفتن شما مكاتب دوباره فعال شد و توانستم درس
بخوانم و درسال 1380 امتحان كانكور دادم و به طب كامياب شدم و سال گذشته از طب
فارغ شدم و حالا هم به عنوان داكتر در اين شفاخانه كار ميكنم.
- خو شا بحالت؛ من كه نتوانستم به دروسم ادامه بدهم. حالا هم پير شدم ديگر
توانايي درس خواندن را ندارم.
- نه، هر گز نگو پير شدم. تو هنوز جواني و ميتواني درس بخواني و به گفته حضرت
محمد" زگهواره تا گور دانش بجوي" نبايد نوميد شوي تو بايد همين حالا كه
آمده اي شروع كني. يك معلم خصوصي بگير و در عين حال من هم همراهت كمك ميكنم.
ميتواني خيلي زود علم بياموزي و بعد شامل مكتب شوي. حتي به تحصيلات عالي بينديش و
آنرا برايت هدفي قرار بده و هميشه به آن بيانديش و زمينه هاي رسيدن به آن را برايت
مهيا كن. هيچ چيزي غير ممكن نيست من به تو اطمينان ميدهم كه ميتواني به آن برسي تو
خيلي استعداد بالايي داشتي و مطمئن هستم كه داري....
- ولي
- ولي ندارد. ميتواني. هيچ بهانهء نيار، در ست است كه مشكلات زياد است.
هيچگاهي براي انسان موقعي كه هيچ مشكل و جود نداشته باشد ميسر نمي شود
سپس حامد رو به مادرم كرد و گفت" شماچه ميگوييد مادر؟"
مادرم اظهار رضايت كرد و مرا تشويق كرد و خواست كه با پشتكار به تعليم ادامه
دهم.
با تشويق هاي حامد و نويد هاي او و هم خواست مادرم، انرژي تازهء را در خود
احساس كردم و نيروي جديدي در من شروع به رشد كردن كرد و تصميم گرفتم كه اين كار را
بكنم و در اولويت قرار بدهم. از آن كه خانه رفتم شروع كردم و يگ معلم خصوصي گرفتم
و هرروز رشد ميكنم و بعضي شب ها خانهء داكتر حامد ميروم و از او ياد ميگيرم و هم
كار هاي خانهء خود را انجام ميدهم. خلاصه هر روز بيشتر به اهميت علم پي ميبرم و
بيشتر فعاليت ميكنم و بيشتر رشد ميكنم و تصميم دارم كه از نو مكتب را شروع كنم؛ از
هر صنف كه پيش برده بتوانم و اميدوار اينده بهتري هستم....
خاتمه
نوشته: محمدرضا(احسان)
تاريخ:1390
Subscribe to:
Posts (Atom)




