Wednesday, 16 January 2013

یک روز انتظار


یک روز انتظار

نوشته: ارنست همینگ وی

ترجمه: م. رضا احسان

داخل اتاق شد و پنجره را بست؛ در حالیکه ما هنوز در بستر بودیم. متوجه شدم که مریض بنظر می آید. بدنش می لرزید، صورتش سفید رنگ شده بود و آهسته قدم بر میداشت، مثل اینکه قدم برداشتن برایش درد آور است.

-         چه شده شاتز؟(1)

-         سردردی دارم

-         بهتر است بخوابی

-         نه! حالم خوب است

-         به بستر برو. مه لباس پوشیده پهلویت می آیم.

اما وقتی که من از راه پله ها پایین آمدم دیدم که لباس پوشیده و نزدیک آتشدان نشسته، بچه ی نه ساله ی بسیار مریض و قابل دلسوزی بنظر می آمد. دستانم را به پیشانی اش گذاشتم متوجه شدم که تب دارد.

گفتم:

-         "برو به بستر تو مریض هستی."

جواب داد:

-         "مه خوب هستم"

...

          داکتر آمد درجه تب اش را گرفت. از داکتر پرسیدم:

-         "چند است؟"

-         "یک صد و دو"

          پایین راه پله، داکتر سه نوع ادویه داد؛ با سه نوع رنگ متفات و دستور العمل برای خوردن. یکی از ادویه های برای پایین آوردن تب بود، دیگری برای پاکسازی و کم کردن درد و سومی که به وضعیت تیزابی حاکم شود. داکتر گفت: "میکروب انفلووینزا تنها در حالت تیزابی وجود داشته می تواند"

بنظر می رسید که او بسیار خوب در بارهء انفلووینزا می فهمد.  بعد اضافه کرد:"دیگر هیچ تشویشی نیست؛ تا زمانیکه که تب از یک صد و چهار درجه بالا نرود. نوع سبُک از تب ساری بود. هیچ خطری وجود نداشت اگر شما از التهاب جلوگیری کرده بودید".

من در اتاق رفته و درجه تب بچه را یاد داشت کردم و زمانی را که قرار شد قُرص ها را بدهم نیز نوشتم.

-         "آیا دوست داری برایت کتاب بخوانم"

شاتز جواب داد:

" باشه، اگر میل دارید". چهره اش سفید رنگ شده بود و ناحیه های سیاه رنگ در زیر چشمانش دیده میشد. بالای بستر دراز کشیده بود و به چیزی  که میگذشت  بسیار بی اعتنا بود.

          من از کتاب"دزدان دریایی"(2) هوارد پایل(3) شروع به خواندن کردم اما می فهمیدم که او توجهی به کتاب ندارد.

سوال کردم:

-         چه احساسی داری، شاتز؟

-         همان احساس قبلی را.

من کنار بستر نشستم و کتاب می خواندم، منتظر بودم تا زمان دادن قرص برسد و قرصش را بدهم. طبیعی بنظر می رسید که بخواب برود؛  اما وقتی سرم را برداشتم و بطرفش نظر انداختم دیدم به طرف بستر خیره شده، بسیار عجیب به نظر می آمد

-         چرا نمی خوابی؟ من ترا برای خوردن دوایت بیدار می کنم.

-         بهتر است بیدار باشم

لحظهء گذشت و رویش را طرفم دور داد و گفت:

-         شما نباید با من باشید پدر مبادا شما را پریشان کند.

-         نه مرا اذیت نمی کند.

-         نه! منظورم این است؛ که شما نباید کنارم باشید مبادا مایهء زحمت شما شود.

فکر کردم شاید بعد از دادن قرص های تجویز شدهء ساعت یازده، احساس سرگیچی و ضعف می کند، برای مدتی بیرون رفتم. روز آفتابی و سرد بود زمین بواسطهء برف که بنظر می رسید یخ بسته است پوشیده شده بود، طوری بنظر می رسید که تمام درختان عریان، تمام بوته ها، علف ها و تمام زمین_ برهنه توسط یخ صیقل شده است. برای شکار و قدم زدن سگ شکاری یی ایرلندی ام را هم همرایم گرفتم، از بالای یخ بسته ها میرفتیم اما راه رفتن و حتی ایستادن بالای سطح صیقلی یخ بسیار مشکل بود، سگ این سو و آن سو می لغزید، من هم دوبار نزدیک لغزیده بودم یگبار اسلحه از دستم افتاد.

ما دنبال یگ گروپ از کبک ها افتادیم و من دو تایش را شکار کردم متباقی اش بطرف بالای ساحل پریدند. گروپی از این کبک ها در بین درختان رفتند و یک گروپی هم در بین لاشه های باقی ماندهء علف ها پریدند. ضرور بود قبل از این که کبک ها پرواز کنند از بالای تپه های یخ  بسته چند بار بگذریم. در هنگام بر آمدن زمانی که باید تعادلِ بی ثبات خود را بالای یخ های جهنده حفظ کنی فیر کردن را مشکل می ساخت و دو تا را کشتم و پنج تا باقی ماند. به طرف خانه خوشحال بودم از اینکه یک گروپ دیگر را نزدیک خانه پیدا کردیم که تعداد زیاد آنجا بود و باید روز دیگر آنها را پیدا کرد.

          زمانیکه خانه رسیدم آنها گفتند که بچه، هیچ کس را نگذاشته؛ که داخل اتاقش شود.

" شما نباید داخل بیایید"  او گفت. " نباید چیزی که مرا گرفته شما را بگیرد"

من داخل رفتم و او را درست همانجایی یافتم که گذاشته بودم، چهره سفید، اما قسمت های بالای گونه هایش توسط تب سرخ شده بود، هنوز به آن چیزی خیره شده بود که قبلا خیره شده بود، یعنی به پایه ی بستر خواب.

من درجه ی تب اش را گرفتم.

" چند است"

" چیزی در حدود صد". در حالیکه یک صد و دو و چهلم ( حصه) بود.

او گفت:

" یک صد و دو بود،"

" کی گفت؟"

" داکتر."

من برایش گفتم:

"درجه بدن تو درست است. چیزی نیست که نگرانش باشی"

او گفت:

"نگران نیستم. ولی نمیتوانم افکارم را رها کنم"

من گفتم:

"فکر نکن. فقط آسان بگیر"

"من سخت نگرفته ام" گفت و مستقیما به جلو نگاه کرد. او ظاهرا چیزی را پنهان می کرد.

"این را همرای آب بخور"

"فکر می کنید تاثیر می کند؟"

"البته که تاثیر می کند"

من نشستم و کتاب دزدان دریایی را باز کردم و شروع کردم به خواندن، اما می دیدم که گوش نمی دهد، بناء کتاب را بستم و خواندن را بس کردم.

او گفت:

"به نظر شما چه وقت قرار است بمیرم"

"چه؟"

"چه قدر وقت را در بر می گیرد تا بمیرم"

"قرار نیست توبمیری. تو را چه شده؟"

"اوه، بله، قرار است، من شنیدم داکتر گفت یک صد و دو."

"هیچ کس با تب یکصد و دو درجه نمی میرد عزیزم. احمقانه است که اینطور صحبت کنی."

" من می فهمم می میرند. بچه ها در فرانسه زمانی که مکتب بودم برایم گفت انسان با چهل و چهار درجه تب زندگی کرده نمی تواند و من، یکصدو دو درجه تب دارم."

من گفتم:

"اوه، شاتز بی نوا، شاتز جوان، این مثل مایل و کیلومتر می ماند. تو قرار نیست بمیری. ان یک حرارت سنج متفاوت است. در آن حرارت سنج(4) سی و هفت درجه عادی است و در این نوع حرارت سنج(5)، نود و هشت."

"مطمئین هستید؟."

گفتم:

"کاملا، مثل مایل و کیلو متر است. می فهمی، مثلا: چند کیلو متر می رویم تا هفتاد مایل شود؟"

"اوه،" او جواب داد.

و نگاه های خیره خیره او به پایه ی بستر، کم کم آهسته شد. کنترول بالای تشویش هایش هم آرام شد، در نهایت، روز بعد فرصتی بود برایش و به آسانی، به چیزی که هیچ اهمیتی نداشت، گریه کرد.

 

1-    Schatz

2-    The pirates ("دزدان دریای" یک کتاب ماجرا جویی است).

3-    Howard Pyle

4-    Celsius

5-    Fahrenheit

 

Thursday, 10 January 2013

حرف دل


حرف دل

ای گلرخ و نیکو سخن، ای مـاه من، ای ماه من
هــردم تــو آیی یـاد مـن، ای ماه من، ای ماه من

شیرین تـر از هرچه عسل، زیبا تویی زیبا تویی
ای شمعی در هر انجمن، ای ماه من، ای ماه من

از هرکه دیدم در زمین، هیچ کس ندارد حسن تو
ای تـک گــلی باغ وطـن، ای ماه من، ای ماه من

گر دور شوی تو لحظه ای، سوزم و خاکستر شوم
از غــصه و رنـج و محن، ای ماه من، ای ماه من

افــتــاده در دام تــو ام، کــبـــوتـــری بـــام تـــو ام
دارم دوصـد زخـمی به تـن، ای ماه من ای ماه من

بـر مـن نمـانــده حــوصله، گویم شــنو حرف دلــه
عشـقم تویـی در یک سخن، ای ماه من ای ماه من


محمد رضا احسان—هند
Jan 10/01/2013



Friday, 4 January 2013

چه کنیم؟


چه کنیم؟
خانه ها جمله خراب است چه کـنیم؟
کشـتیِ مـا غـرق آب است چه کـنیم؟
مـی کـند دل بیقراری چـاره چـیست
قلـبها در پیـچ و تاب است چه کـنیم؟
دست هــا بسته بـه زنجیر غـم است
گل و پــروانه کبـاب است چه کنیم؟
سـوز سرمای زمستان مشکـل است
میهن انــدر منجلاب است چـه کنیم؟
چهره خــورشید شده پــنهان به ابـر
کـار بــا دزدان ثواب است چه کـنیم؟
خـاک کشور بـه فروش و به حـراج
جان او در تب و تاب است چـه کنیم؟
رهبران من و توهر که به دنبال شکم
رشــوه بستانـدن ثواب است چه کنیم؟
هرکه گوید یگ سخن از عــدل و داد
او را دیــوانه خـطاب است چــه کنیم؟
هــرکه گوید بس کنید ظـلم و فــــساد
با زور و تهدید جواب است چه کنیم؟
هست تبعیض هست ظلم وهسـت ستم
گردن حق به طناب است چـــه کنـیم؟

م.رضا احسان—هند
Jan, 2013, Pune India

Tuesday, 25 December 2012

نیکبخت خودکشی کرد


نیکبخت خودکشی کرد
خانه ی هر دوی ما بازو به بازوی هم در قریه نو آباد لعل قرار دارد، در غم و شادی یگدیگر شریک، سینه های ما چون آیینه صاف؛ هر وقت از دور او را ببینم، دقیق و کامل می دانم در خزانه ی دلش چه دارد و برعکس، او در باره ی من.
چهره ی گندمی رنگ، دو چشم بادامی، بینی کشیده، لبخند شیرین بر لبان، ابروانی باریک که فکر می کنی چیده شده باشد اما نه، کاملا طبیعی، همیشه  بعد از این که حمام می کرد یا موهایش را می شست پیش من می آمد تا موهای دراز و نرم اش را من ببافم؛ سه لا در یک طرف و سه لا طرف دیگر می بافتم. لباس های معمولی و گل گلی که  از آن کهنه گی و شاریدگی هویدا بود، به تن داشت. اما همیشه شسته و پاک. اوه! البته از میان چادرهایش, چادر زریِ دوخته و خط خطی اش را بیشتر ترجیح می داد.سلیقه ی من و او زیاد تفادت نداشت من هم چادر زری دوخته ام را بیشتر می پوشیدم و از لباس هایم  مخمل جگری رنگ را بیشتر دوست داشتم.
          هیچ وقت از یادم نمی رود، روزی، که هردوی ما برای آوردن آب از خانه بر آمده بودیم. روز ابریِ سرد اواخر خزان بود؛ گویا این سر زمین زمستانی خود را برای رسیدن زمستان آماده می ساخت. هر دوی ما آفتابه ها و بشکه های آب را از چشمه ی سنگ کاری شده ی پایین قریه پر کردیم و داشتیم به طرف خانه بر می گشتیم که برایم گفت "یکی از آرزو هایم این استه که هردوی ما در آینده نزدیک هم باشیم و حتی در یک خانه، تو زن برادر بزرگ خانه باشی و من هم زن برادر خورد خانه و البته شوی از مه معلم باشه، برای از تو خو فرق نمی کنه". آن روز گویا زندگی برنامه ای  را برایش مهیا ساخته باشد، چهره اش بیشتر غم زده و گرفته به نظر می آمد. حدس زدم کدام گپ خاص شده ولی چیزی نپرسیدم.
          روز ها پشت سر هم می گذشت اما با یک تفاوت، هر روز لبخند از لبان ما گرفته می شد و هر روز غمگین تر از روز پیش می شدیم. یک روز بالای بام خانه ی گلی و یک طبقه شان رفتم، او کنار دودکش نشسته بود. موهای پریشان و چهره ی در هم ؛ طاقتم نیامد و سوال کردم: "چه شده نیکبخت؟ امروز بسیار بد آل استی، اوضای تو هر روز نظر به روز قبل خرابتر میشه." خواهر خوانده گلم نیکبخت، با آه عمیق و پردرد، سرش را تکان داد و لحظه ی سکوت کرد، بعد دوباره رویش را به طرفم دور داد و گفت:
"مه چیزی را از تو پنهان نمی تنم؛ حتی اگر پنهان هم بتانم  بازم به تو میگم"
کمی به اطراف نظر انداخت و ادامه داد:
"چند روز استه که خانوادهء مه تصمیم گرفته، مره به یک مرد 55 ساله عروسی کنه، هرچه اسرار می کنم، التماس و گریه و زاری می کنم کسی به  گپای مه کوش نمی کنه."
متعجب شدم، برای یک لحظه زبانم از حرکت ایستاد و حیران ماندم که این از کجا شد، دو باره سوال کردم:
"آیه(1) تو چه می گه، طرفدار از تو نیه؟"
باز هم آهی کشید و جواب داد:
" چیزی گفته نمی تنه، فقط موگه زن ها ره به ای چیزا کار نیسته، هرچی که مرد خانه تصمیم بگیره باید انجام بدیه."
خلاصه، غم دلم را پر کرد، حیران و سرگردان بازوانم را به بازوان نیکبخت چسباندم و هردو گریستیم؛ گریستیم از آنجا که حتی حق نداریم شوهر خود را انتخاب کنیم؛ گریستیم از این که ما را مردان خانه مثل جنس و کالا به هرکسی که دل شان خواست می فروشد و گریستیم از اینکه زن هستیم...
...
          "شنیدی؟"
مادرم بود که از من سوال می کرد، گفتم:"چه ره ؟"
"نیکبخت خود کشی کده. همیالی  جنازه شی ره برد طرف پایین قریه که زیر لر(2) کنه"
"اوه خدا!"
باورم نمی شد، مات و مبهوت و بی صدا در درونم گریستم و فریاد زدم
از مادرم سوال کردم:
"زیر لر؟"
جواب داد:
"اری، مردم می خواستن نیکبخت ره ببرن  ده قبرستان دفن کنن  ولی ملا از  لعل پایین فتوا داده که نیکبخت خود کشی کده، از ای خاطر به شمار کافرا میره و نماز جنازه برای شی روا نیسته، دیگه ای ره هم گفته که باید او ره  خارج از قبرستان؛ کدام جایی  زیر لر کنن."       
          او رفت اگر چه جنازه اش هم از قبرستان بیرون شد و زیر لر شد؛ اما خود را از رفتن در آغوش مرد 55 ساله خلاص کرد.
یادم می آید،  پیش از خود کشی، سه بار از خانه  فرار کرد ولی پنچ- شش نفره هر سه بار او را گرفتند. آنقدر لت و کوب کرده بودند که تا چند روز زخم ها و سیاه کوبی های بدنش هم چنان برق می زد. یکبار هم به خاطر این که باعث سر افکندگی خانواده شده به پایش ریسمان بستند و به سقف طویله  نیم ساعت بسته بودند. نیکبخت چند بار مرد و زنده شد تا بالاخره رفت و دگر بر نگشت اما من مانده ام و خاطرات  خوشی ها و غم های ما هردو....

محمدرضا احسان
_____________________________________________________
1-    آِیه: مادر
2-    لر: بریدگی یی در زمین که توسط سیلاب های اول بهاری بوجود می آید. معمولا بریدگی های بسیار کلان که از قد انسان هم بالا تر است


Sunday, 9 December 2012

فدای عشق سر بالایم اکنون


                                                            
تنم تب دارد و تنــهایم اکنون
سراسر واله و شیدایم اکنون

ندارم لحظه ی لبخند بر لب
لبالب مملو از غم هایم اکنون

تعجب نیست گر حالم خرابست
اسیر حسن آن زیـــبایم اکـــنون

نکردم فکر روزِ سخت خویش را
فدای عشق سر بـــالایم اکنــون


Tuesday, 4 December 2012

ناز مونی تو


ناز مونی تو

سر_ تنـدور پایــــه دیـراز مـونـی تـو

امو لاظه چار بیـت آغـــاز مـونی تـو

مه بیچاره از دور سَیل گر تـو استوم
که کی شُرو ده رقصو ساز مونی تو

طرف تو توخ کده عـادت کــدیـم مــا
ولی هروقت بلیـــمه نـــاز مـونی تـــو